تا کی گُلان سوختۀ وحی، پای‌شان

تا کی گُلان سوختۀ وحی، پای‌شان خونین بوَد ز خار مغیلان؟ بیا بیا تا کی میان مقتل خون دست و پا زند جدّت، حسین با لب عطشان، بیا بیا

تا چند شیعه نالۀ «یابن‌الحسن» زند؟

تا چند شیعه نالۀ «یابن‌الحسن» زند؟ ای شیعه را پناه و نگهبان بیا بیا تا کی سر حسین به دروازه‌های شام بر نی کند تلاوت قرآن؟ بیا بیا

ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا

ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا وی زخم دین به تیغ تو درمان بیا بیا از زخم هر شهید ندا می‌شود بلند کای التیام زخم شهیدان! بیا بیا

کار دستم داد این چشم انتظاری های من

کار دستم داد این چشم انتظاری های من مو سفیدم کرد و سبزی نهالم را گرفت آتش عصیان وجودم را گرفت و بعد از آن شعله های سرکشش اشک زلالم را گرفت

آه آه از دام غفلت که دو بالم را گرفت

آه آه از دام غفلت که دو بالم را گرفت فرصت پرواز تا اوج وصالم را گرفت باز هم تکرار روز جمعه و دلواپسی مثل یک بغضی شد و قال و مقالم را گرفت

ای چراغ عارفان ، شمع رخ زیبای تو

ای چراغ عارفان ، شمع رخ زیبای تو ای بهشت جاودان آنصورت و سیمای تو با وجودت در همین کوکب پس از خورشید و مه عالم آرا شد جمال آسمان آرای تو

تو شبى محفل ما را ز رخت روشن کن

تو شبى محفل ما را ز رخت روشن کن اى که نام تو بود روشنى محفل ما ما که در بحر جهان کِشتى سرگردانیم اى نجى الله ثانى بنما ساحل ما

مشکلى گشته به ما هجر تو و طعن رقیب

مشکلى گشته به ما هجر تو و طعن رقیب جز به وصلت به خدا حل نشود مشکل ما شوق دیدار تو ما را دهد امید حیات ترسم آخر غم هجر تو شود قاتل ما

اى که عشق تو بود مونس جان و دل ما

اى که عشق تو بود مونس جان و دل ما وى که مهر تو عجین گشته در آب و گل ما دل ما گشته زدورى تو کاشانه غم تا نیایى بَرِ ما غم نرود از دل ما

در سرى نیست که سوداى سر کوى تو نیست

در سرى نیست که سوداى سر کوى تو نیست دل سودازده را جز هوس روى تو نیست سینه غمزده اى نیست که بى روى و ریا هدف تیر کمانخانه ابروى تو نیست