بالله قسم تو وارث دین پیمبری

بالله قسم تو وارث دین پیمبری ای زادۀ پیمبر اکرم بیا بیا از آن زمان که سرو قد فاطمه خمید مانده هنوز قامت ما خم بیا بیا

ای مصلح حقیقی عالم بیا بیا

ای مصلح حقیقی عالم بیا بیا  وی منجی همیشۀ عالم بیا بیا  بی روی تو نشاط، هم از ما گرفته رو  عالم شده است خیمۀ ماتم بیا بیا

شد گلشن عمر خزان از غم

شد گلشن عمر خزان از غم ای باد خوش نوروز بیا من مفتقر  رنجور  توام تا جان به لبست هنوز بیا

ما دیده به راه تو دوخته ایم

ما دیده به راه تو دوخته ایم از ما همه چشم مدوز بیا عمریست گذشته به نادانی ای علم و ادب آموز بیا

ای طائر سعد فرخ رخ

ای طائر سعد فرخ رخ امروز  توئی  فیروز  بیا روزم از شب تیره تر است ای خود شب ما را روز بیا

ای شمع جهان افروز بیا

ای شمع جهان افروز بیا وی شاهد عالم سوز بیا ای مهر سپهر قلمرو غیب شد روز ظهور و بروز بیا

چند سال است که من منتظرم برگردی

چند سال است که من منتظرم برگردی ای مسافر! سفر هجر تو پایان دارد؟! گر که یوسف نکند میل به دیدار وطن دلِ یعقوب به برگشتنش ایمان دارد

از غم ِ هجر دلم شوق گریبان دارد

از غم ِ هجر دلم شوق گریبان دارد دل هجران زده آیا سر و سامان دارد؟ نه فقط در غم ِ دلبر دلِ من میسوزد هرطرف مینگرم عاشق حیران دارد

گاهگاهی نگاهمان به در است

گاهگاهی نگاهمان به در است بر قدمهای یار در سفر است این گدای قدیمی مضطر سر راهت نشسته منتظر است

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت