هزاران جمعه رفت و نیست دیگر باورم بی تو

هزاران جمعه رفت و نیست دیگر باورم بی تو نگـردد بـاز صبح جمعـه ای، چشم ترم بی تو دوایش را نمی خواهم شفایش را نمی‌خوانم اگر عیسی بن مریم پا...

انگار هم سهم من از این بودن تو

انگار هم سهم من از این بودن تو مانند اجدادم همه چشم انتظاری ست بی تو تمام لحظه های من خزان است آقا دلم محتاج باران بهاری ست

از بس که غیبت کرده ای آقای خوبم

از بس که غیبت کرده ای آقای خوبم یاد تو در این سینه ی من یادگاری ست این جمعه تا یک جمعه ی دیگر گل من کارم دعا و ندبه و لحظه شماری ست

آقا دلم محتاج باران بهاری ست

آقا دلم محتاج باران بهاری ست محتاج یک لحظه قرار بی قراری ست آقا دلم بهر نبود تو گرفته تا که بیایی کار دل شب زنده داری ست

یک عمر، انتظار، مرا پیر کرده است

یک عمر، انتظار، مرا پیر کرده است دنیا مرا دوباره زمین گیر کرده است شب در سکوت مبهم خود آفتاب را در چشم کور صاعقه زنجیر کرده است

بی او پرنده‌ای که به فردای کوچ رفت

بی او پرنده‌ای که به فردای کوچ رفت آوارگی شده وطنش شک نمی‌کنم این چشم انتظاری هر روز غرق اشک یعنی به صبح آمدنش شک نمی‌کنم

یک صبح با نسیم می‌آید به دیدنم

یک صبح با نسیم می‌آید به دیدنم به عطر یاس و نسترنش شک نمی‌کنم خورشید گفته است که یک صبح می‌رسد هرگز به صحّت سخنش شک نمی‌کنم

شک کرده‌ام؟ به آمدنش شک نمی‌کنم!

شک کرده‌ام؟ به آمدنش شک نمی‌کنم! یا این‌که به نیامدنش شک نمی‌کنم؟ این یوسف من است که در باد می‌وزد هرگز به عطر پیرهنش شک نمی‌کنم

حریق فاجعه، گل هاى عشق مى سوزد

حریق فاجعه، گل هاى عشق مى سوزد فرونشان به قدوم خود این شرار، بیا! بتاب از پس دندانه هاى قصر سحر بزن حجاب به یک سو، سپیدهوار بیا! نگاه منتظرانت...

براى آمدنت، گرچه زود هم دیرست!

براى آمدنت، گرچه زود هم دیرست! شتاب کن که برآرى ز شب دمار، بیا! بیا که دشت شقایق به داغ، آذین گشت تو اى تسلّى صحراى سوگوار، بیا!