بدم در جان، دم رحمانیت را عیان کن چهره پنهانیت را به لب جانم رسید از حسرت تو نشانم ده رخ نورانیت را

مُردم وآخر ندیدم روی نیکوی تو را گوش من نشنید جانا صوت دلجوی تو را سرمه‎ای با دست خود بر هر دو چشمانم بکش نور تا گیرد دو چشمم بنگرم روی تو...

بیمار گشته است قلوب از عیوب ما دانیم گشته سد دعاها ذنوب ما یا غافرالذنوب گناهان ما ببخش وانگه رسان ظهور طبیب قلوب ما

امروز غریب آل احمد مهدی است یکتا گل بوستان سرمد مهدی است ویرانگر مسلک و مرام باطل احیاگر آیین محمد مهدی است

خوشا چشمی که بیند روی ماهت خوشا جانی که گردد خاک راهت روا باشد دهد جان عاشق تو اگر افتد به روی او نگاهت

مرا غیر از تو امیدی به کس نیست یقیناً غیر تو کس داد رس نیست خدا را ای که مُردم در فراقت دگر آیا زمان هجر بس نیست

عاقل نبود هر آن که مجنون تو نیست مجنون نبود هر آن که مفتون تو نیست مؤمن نبود کسی که نشناخت تو را شاکر نبود کسی که ممنون تو نیست

دوای درد ما تنها ظهور است ظهوری کاندر آن فیض حضور است هر آن کس کو بود غافل زیادش دو چشم باطنش و الله کور است

بیا ای صاحب عصر و زمانه قدم کن رنجه و بر چشم ما نِه سر ما گوی چوگان تو ای دوست دل ما تیر عشقت را نشانه

ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم ما خاک قدوم هر چه زیباصفتییم از زشتی کردار دگر خسته شدیم محتاج دو پیمانه می‎معرفتیم