ورق های توسل گشتته دسته همه انگشتانمان هم، پینه بسته فقط از تو سرودیم و نگفتیم که از اعمالمان هستی تو خسته

غروب جمعه رسیده‌ست و باز تنهایی غروبِ این همه غربت، چرا نمی آیی زمین به دور سرم چرخ می‎زند پس کی تمام می‎شود این روزهای یلدایی

برای من بیا امشب دعا کن مرا از بند این دنیا رها کن بیا و یک نظر بر من بیفکن سپس من را به دردت مبتلا کن

این جمعه جان حضرت زهرا ظهور کن قلب غمین منتظرانت را پر سرور کن با یک توسلی به در خانه خدا از جاده ظهور بیا و عبور کن

کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز کار و بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز یک نفر فردا زمین را نور باران می‎کند مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند...

دستم به دامانت در این فصل سر آخر سکوت تو غزل را می‌کُشد برگرد آوار غم بر شانه های شهر را بنگر شعری بخوان آرامشی پیدا کند این درد

کوه باید تو را رکوع کند ماه باید تو را خضوع کند سرافرازی به احترام حضور پیش پای شما خشوع کند

فقط گفتی به ما پرواز، پرواز درِ زندان غیبت کی شود باز بدون تو چگونه پر گشاییم برای هر عمل هستی سرآغاز

اسیر پنجه دردیم بی تو نگاه نرگسی، زردیم بی تو اگر چشم انتظار تو نبودیم در این دنیا چه می‎کردیم بی تو

جلوه گل عندلیبان را غزل خوان می‎کند نام مهدی صد هزاران درد، درمان می‎کند مدعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار من گلی دارم که عالم را گلستان...