عاقبت یک روز مغرب، محو مشرق می‎شود عاقبت غربی ترین دل نیز، عاشق می‎شود شرط می‎بندم زمانی که نه دور است و نه دیر مهربانی حاکم کل مناطق می‎شود ...

مهدیا منتظرانت همه در تاب و تبند همه اهل جهان، جمله گرفتار شبند چو بیایی غم و ظلمت برود از عالم شاد گردد دل آنان که گرفتار غمند

طعنه از دشمنت ای دوست شنیدن تا کی به بدن پیرهن صبر دریدن تا کی یپش رو بودن و روی تو ندیدن تا کی بار هجران تو بر دوش کشیدن تا کی

هر کجا سلطان بود، دورش سپاه و لشکر است پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است با خبر باشید ای چشم انتظاران ظهور آخرین سلطان عالم از همه تنهاتر...

سر راهت در انتظارم برده هجرت صبر و قرارم جز ظهورت ای گل زهرا به خدا حاجتی ندارم

ای سبز پوش کعبه دل ها ظهور کن از شیب تند قله غیبت عبور کن درد فراق روی تو ما را زغصه کشت چشم انتظار عاشق خود را صبور کن

زنده کن شوق دعا را شبی سرشار کن از خویش ما را ببین چشم انتظاران بهاریم پر از آیینه کن تقویم ها را

ارباب زمین، امیر مریخ بیا تا نخل ستم بر کنی از بیخ بیا از قول همه منتظران می‎گویم ای پیرترین جوان تاریخ بیا

یک عمر میله های قفس را شمرده‌ام با شوق دست های تو یا ایها العزیز من سوگوار بر سر هر دار می‎روم شاید شوم فدای تو یا ایها العزیز

هر هفته تلخ آمد، رد شد، نیامدی خورشید زیر سایه، لگد شد نیامد‌ی بغضم شکست تکه ابری بباردت آب از گلوی حوصله رد شد نیامدی