یا امام العصر، ما زان توایم بنده انعام و احسان توایم بر نمی داریم سر از خاک درت تا ابد بر عهد و پیمان توایم

بهار بی گل نرگس شبیه پاییز است و بی تو کل زمان هایمان غم انگیز است بیا که منجمدانه قیام ممکن نیست بیا که سهم زمین از بهار ناچیز است

کی رفته‎ای ز دل که تمنا کنم تو را کی بوده‎ای نهفته که پیدا کنم تو را غیبت نکرده‎ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته‎ای که هویدا کنم تو را

خدا کند که مرا با خدا کنی آقا ز قید و بند معاصی جدا کنی آقا دعای ما به در بسته می‎خورد ‎ای کاش خودت برای ظهورت دعا کنی آقا

وقتی بسان خورشید از گوشه‎ای برآیی روشن شود جهانی، وقتی که تو بیایی ماندم در انتظارت ‎ای کوکب هدایت بنما جمال خود را ای آیت خدایی

این جشن ها برای من آقا نمی شود شب با چراغ عاریه، فردا نمی شود خورشیدی و نگاه مرا می‎کنی سفید می‎خواستم ببینمت؛ اما نمی شود

بیا که صبر برایم چه خوب معنا شد در انتظار ظهورت دلم شکیبا شد تمام دفتر عمرم سیاه شد اما امید دیدن رویت دوباره پیدا شد

خدا کند که رضایم، فقط رضای تو باشد هوای نفس نباشد، همه هوای تو باشد خدا کند که منظر چشمم، به روی تو باشد و سجده‌گاه نمازم، به جای پای تو باشد ...

بیا باغ و گل بی قرار تواند شب و پنجره وامدار تواند در این بغض و تردید و ناهمدلی دل و دیده در انتشار تواند

کدام نقطه این خاک زیر پای تو نیست کدام پاره خورشید آشنای تو نیست بگو کدام نسیم شکفته ی در وادی ست که ذهنش آینه بندانی از صفای تو نیست