نازم آن رعنا قدت را، خال رویت را، لبت را با غم غیبت چه سازی روزهایت را، شبت را ای گل نرگس کجایی، دردمندان را دوایی گوشه چشمی نمایی این مریضان...

آقا نگاهت جای آهوهاست، می‎دانم دستان پاکت مثل من تنهاست، می‎دانم آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد جای دل تو وسعت دریاست، می‎دانم

کاش می‎شد که منم لایق دیدار شوم از همه دل کنم، از غیر تو بیزار شوم کاش می‎شد که نقاب از رخ خود برداری روی تو بینم و آن گه به سر دار شوم

ای دل از من بگو آن دلبر جانانه را گاه گاهی یاد کن این خسته دیوانه را جای او در خانه دل باشد و ما غافلیم در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را ...

با توام ای دشت بی پایان سوار ما چه شد یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد آشنای لافتی الا علی اینجا کجاست صاحب لا سیف الا ذوالفقار ما چه شد ...

اذان جمکران شوری به پا کرد دلم را از غم عالم جدا کرد مرا با رمز غیبت آشنا کرد صبا را گشته بودم محرم راز

با کدام آبرویی روز شمارش باشیم لحظه‎ای در نظر چشم خمارش باشیم کاروان سحرش بهر همه جا دارد تا که جا هست چرا گرد و غبارش باشیم

یقین بدان که اثر می‎کند دعای فرج و از عنایت آن صاحب الزمان برسد شروع دفتر باور به نام او زیباست اگر که ختم غزل هم، به پای آن برسد

ای قلم در حرف هایت اثری نیست برای من از آشنا خبری نیست ای خدا، این جمعه هم آمد و رفت از یوسف فاطمه اما خبری نیست

مه مبارک در ابر آرمیده بیا امید آخر دل های داغ دیده بیا به طول غیبت و اشک مدام و سوز دلت که جان شیعه زهجران به لب رسیده بیا