یعقوب روزگار ز هجر تو پیر شد ای یوسف امید به مصر وفا بیا افسرده شد ز سرزنش دشمنان دلم ای التیام بخش دل بی دوا بیا

بیا و یک قدمی با دلم بشو همگام که با تو درد دلم بین ناله‌های من است نه سعی مروه و سعی صفای می خواهم تلاش در ره تو مروه و صفای من است

بیابیا که ز هجر تو سوختم به خدا به مدّعای دلم شاهدم خدای من است به عالمی نفروشم غلامی درِ تو دوام خدمت تو بهترین جزای من است

تعصبی که به حب تو دارم از ایمان تمام هستی و سرمایه ولای من است به عشق اینکه زمانی شوم کفن‌پوشت شبانه روز به درگاه حق دعای من است

هر کجا می نگرم هر سخنی می شنوم صحبت از مهدی قائم (عج) بمیان می بینم یارب این منجی عالم ولی عصر کجاست؟ کز غمش سرو قد خلق کمان می بینم

یارب این کوکب رخشنده توحید کجاست کز پی اش دیده صاحبنظران می بینم از فراق رخ زیبای تو ای ماه نهان از کف صبر برون تاب و توان می بینم

جگرى نیست که از سوز غمت نیست کباب یا دلى تشنه لعلِ لبِ دلجوى تو نیست عارفان را ز کمند تو گریزى نبوَد دام این سلسله جز حلقه گیسوى تو نیست

نسخه دفتر حُسن تو، کتابى ست مبین ور بُوَد نکته سربسته، به جز موى تو نیست ماهِ تابنده بود، بنده آن نورِ جبین مهر رخشنده به جز غُرّه نیکوى...

خضر عمرى ست که سرگشته کوى تو بود چشمه نوش، به جز قطره اى از جوى تو نیست نیست شهرى که ز آشوب تو، غوغایى نیست محفلى نیست که شورى ز هیاهوى...

عمرى به آرزوى وصال تو سوختیم با یاد آفتاب جمال تو سوختیم ما را اگرچه چشم تماشا نداده اند اى غایب از نظر! به خیال تو سوختیم