فخر جهانیان شد، ننگ صنم پرستى جانا ز پرده بنماى، روى خدانما را اى آشکارِ پنهان! بُرقَع ز رخ برافگن تا جلوه ات ببینم، پنهان و آشکارا

بى جلوه ات ندارد، ارض و سما فروغى اى آفتاب تابان، هم ارض و هم سما را بازآ که از قیامت، برپا شود قیامت تا نیک و بد ببیند در فعل خود، جزا...

گاه گاهى به من زار نگاهى بنما دل خوشم با نگهِ گاه به گاهت اى دوست تا شب تیره ما روز دل افروز شود پرده بردار از آن چهره ماهت اى دوست

تو پناه دو جهانى چه شود این دل ما دمى آرام بگیرد به پناهت اى دوست به درازاى زمان است و چنان طالع من شب یلداى غم و زلف سیاهت اى دوست

چشم دنیا شده چون دیده یعقوب سفید همچو یوسف که فکنده است به چاهت اى دوست خیز و بر مسند اجلال و شرف تکیه بزن تا ببینند همه عزّت و جاهت اى...

هم بود چون شمس پنهان در سحاب اما چنان نور او در جمله عالم هست از او برقرار گر نبیند کس عیان در روز نور آفتاب از یقین بر دیده اش باشد غبارى...

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویى! نه به باغ ره دهندم، که گلى به کام بویَم نه دِماغ این که از گل شنوم...

عالمى زهجرانت عاشقانه مى سوزد شهر انتظار ما، خانه خانه مى سوزد آتشى به پا گشته، زین فراق طولانى قلب لاله گون ما، این میانه مى سوزد

مهر پر فروغ صلح، رخت بسته از عالم بى تو آرزوهامان، دانه دانه مى سوزد اى منادى رحمت بانگ آمدن سر ده گل ستان عدل و داد، بى نشانه مى سوزد

ناله، ناله هجران، خلق جملگى حیران آفتاب شوق ما، غمگنانه مى سوزد تشنه وصال تو، عاشق جمال تو پیر اشتیاق ما، عارفانه مى سوزد