ما را چو مرغکان هوس آب و دانه نیست امّا ز حسرت لب و خال تو سوختیم چندى به گفتگوى فراق تو، ساختیم عمرى به آرزوى وصال تو، سوختیم

طواف روی مهت منتها دعای من است قرار کوی رهت شرح ادعای من است نمی‌روم ز سر کوی بی‌کرانه تو که این مسیر عبور تو دلربای من است

اى پرده دار عالم! در پرده چند مانى؟! آخر ز پرده بنگر، یاران آشنا را بازآ! که بى وجودت، عالم سکون ندارد هجر تو، در تزلزل افکند ماسوا را

حاجت به تست ما را، اى حجّت الهى! آرى به سوى سلطان، حاجت بود گدا را عمرى گذشت و ماندیم، از ذکر دوست غافل از کف به هیچ دادیم، سرمایه بقا را...

ما را فکنده غفلت، در بستر هلاکت درمان کن اى مسیحا! این درد بى دوا را اى پرده دار عالم! در پرده چند پنهان؟! بازآ و روشنى بخش، دل هاى باصفا...

در سرى نیست که سوداى سر کوى تو نیست دل سودازده را جز هوس روى تو نیست سینه غمزده اى نیست که بى روى و ریا هدف تیر کمانخانه ابروى تو نیست

آن که در پرده، دل خلق جهانى برباید چه قیامت شود آن لحظه که از پرده برآید؟! بر فلک آن نه هلال ست، که انگشتِ تماشا مه برآورده، که ابروى تو...

اى که عشق تو بود مونس جان و دل ما وى که مهر تو عجین گشته در آب و گل ما دل ما گشته زدورى تو کاشانه غم تا نیایى بَرِ ما غم نرود از دل ما

مشکلى گشته به ما هجر تو و طعن رقیب جز به وصلت به خدا حل نشود مشکل ما شوق دیدار تو ما را دهد امید حیات ترسم آخر غم هجر تو شود قاتل ما

تو شبى محفل ما را زرخت روشن کن اى که نام تو بود روشنى محفل ما ما که در بحر جهان کِشتى سرگردانیم اى نجى الله ثانى بنما ساحل ما