كند با تو پيوند اگر دوستى به شادى بود چون رگ و پوستى چو وقت بلا ترك گويد...

كند با تو پيوند اگر دوستى به شادى بود چون رگ و پوستى چو وقت بلا ترك گويد تو را از او نيست بدتر به شرّ و جفا

شود بيش چون بخل و كين و حسد تو را دم به دم ز آن زيانها رسد جوانمرديت...

شود بيش چون بخل و كين و حسد تو را دم به دم ز آن زيانها رسد جوانمرديت گردد از آن تبه‏ شوى پيش ياران همه، رو سيه‏

رود نعمت منعم آن گه ز دست به فقر اندر افتد، شود خوار و پست كه حقّ خدا...

رود نعمت منعم آن گه ز دست به فقر اندر افتد، شود خوار و پست كه حقّ خدا را نسازد ادا نيارد سپاس الهى به جا

بود زينت باطن اى نيك خوى بسى بهتر از زينت روى و موى‏ ز تقوى است آن...

بود زينت باطن اى نيك خوى بسى بهتر از زينت روى و موى‏ ز تقوى است آن را جمال و صفا كه اتقى است اكرم، به نزد خدا

به همسايه بد كردن اى هوشمند به نيكان رساندن زيان و گزند به زشتى بود بدتر...

به همسايه بد كردن اى هوشمند به نيكان رساندن زيان و گزند به زشتى بود بدتر از هر بدى‏ بود غايت نا كسى و ددى‏

ز مرد نكو پيشه پاكزاد تو با بدگمانى نكن هيچ ياد كز آن نيست بدتر گناه...

ز مرد نكو پيشه پاكزاد تو با بدگمانى نكن هيچ ياد كز آن نيست بدتر گناه و جفا نه در نزد خلق و نه پيش خدا

شود زندگى تنگ از خوى بد مبادت نظر هيچ گه سوى بد به رنج و عذاب افتى...

شود زندگى تنگ از خوى بد مبادت نظر هيچ گه سوى بد به رنج و عذاب افتى آخر از او تو از زشتخویى شوى زشت رو

ره رستگارى بود حفظ دين به ايمان محكم، به علم و يقين‏ به اندوختن توشه...

ره رستگارى بود حفظ دين به ايمان محكم، به علم و يقين‏ به اندوختن توشه آن جهان‏ بخير و سرافرازى جاودان‏

به نرمىّ و آهسته گفتن كلام ولى آشكارا نمودن سلام بود شيوه اهل خير و رضا ز...

به نرمىّ و آهسته گفتن كلام ولى آشكارا نمودن سلام بود شيوه اهل خير و رضا ز اخيار هرگز نبينى جفا

چو غيبت كند كس تو مشنو از او مكن با چنين آدمى گفتگو كه با او به غيبت...

چو غيبت كند كس تو مشنو از او مكن با چنين آدمى گفتگو كه با او به غيبت تو گردى شريك‏ چرا نشنوى جان من حرف نيك‏