چو باشى به گاه غضب بردبار چو بينى ستم، بخشش آرى به كار به نيكى دهى زشت...

چو باشى به گاه غضب بردبار چو بينى ستم، بخشش آرى به كار به نيكى دهى زشت و بد را جزا تویى بهترين بندگان خدا

عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت میان هردو چشمم جای پایت از آن ترسم که غافل پا...

عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت میان هردو چشمم جای پایت از آن ترسم که غافل پا نهی تو نشنید خار مژگانم بپایت

یکی درد و یکی درمان پسندد یک وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد...

یکی درد و یکی درمان پسندد یک وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد

نخستين عطاى تو خوشرويى است كه خوشروئيت به ز خوش گويى است‏ تو را باشد...

نخستين عطاى تو خوشرويى است كه خوشروئيت به ز خوش گويى است‏ تو را باشد آسانتر از هر سخا چنين است كردار اهل صفا

ز پاكىّ گوهر بود كار نيك ز عقل كثير است گفتار نيك‏ چو گفتار شد پاك و...

ز پاكىّ گوهر بود كار نيك ز عقل كثير است گفتار نيك‏ چو گفتار شد پاك و كردار پاك شود كوكب طالعت تابناك‏

چو آیى به جنگ هوى و هوس كنى نفس امّاره را در قفس به پاداش خواهى به جنّت...

چو آیى به جنگ هوى و هوس كنى نفس امّاره را در قفس به پاداش خواهى به جنّت رسيد جهادى از اين خوبتر كس نديد

بپوشد جوانمرد چشم از حرام كند كوته آهنگ خود در كلام‏ ز افراط و تفريط...

بپوشد جوانمرد چشم از حرام كند كوته آهنگ خود در كلام‏ ز افراط و تفريط باشد به دور به راه تعادل رود در امور

منغّص كند عيش انسان سه چيز شود خنجر طعنه ز آن نيز تيز يكى كينه ورزى،...

منغّص كند عيش انسان سه چيز شود خنجر طعنه ز آن نيز تيز يكى كينه ورزى، دگر خوى بد سه، آلوده گشتن به لوث حسد

برو باش با عالمان همنشين شود دانشت بيش اى اهل دين‏ كمال ادب حاصل آيد...

برو باش با عالمان همنشين شود دانشت بيش اى اهل دين‏ كمال ادب حاصل آيد تو را ز اهريمن نفس گردى رها

چو خواهى كه محبوب اعدا شوى به بخشش تو بايد مهيّا شوى‏ چو كوشى به بخل...

چو خواهى كه محبوب اعدا شوى به بخشش تو بايد مهيّا شوى‏ چو كوشى به بخل و به امساك بيش شود دشمنت جمله اولاد خويش‏