نباشد از آن، هيچ نادانترى نه در خود سرى ز آن بتر خود سرى كه پندارد او...

نباشد از آن، هيچ نادانترى نه در خود سرى ز آن بتر خود سرى كه پندارد او خود به عقل و خرد ز هر كس تو گویى فزونتر بود

از آن نيست نادانترى در شمار كه او را بود كار زشتى شعار اگر بيند آن عيب...

از آن نيست نادانترى در شمار كه او را بود كار زشتى شعار اگر بيند آن عيب در ديگرى گشايد زبان ملامتگرى‏

نباشد كسى ناتوانتر از آن كه غافل بود از گزند زمان‏ نينديشد از حمله گرگ...

نباشد كسى ناتوانتر از آن كه غافل بود از گزند زمان‏ نينديشد از حمله گرگ مرگ‏ نباشد پى توشه و زاد و برگ‏

بسى ناتوان باشد و زار، كس كه بر دوستى نيستش دسترس‏ وز او ناتوانتر نباشد...

بسى ناتوان باشد و زار، كس كه بر دوستى نيستش دسترس‏ وز او ناتوانتر نباشد به ياد كه او دوستان خود از دست داد

چو كس را بود چاره نقص خويش ولى پاى نگذارد از جهل پيش نباشد ازو ناتوانتر...

چو كس را بود چاره نقص خويش ولى پاى نگذارد از جهل پيش نباشد ازو ناتوانتر كسى‏ به قدر است، كمتر ز خار و خسى‏

چو در كارى انديشه كردى ز پيش نگردى پشيمان ز كردار خويش‏ شود بر تو فرخنده...

چو در كارى انديشه كردى ز پيش نگردى پشيمان ز كردار خويش‏ شود بر تو فرخنده پايان كار ز لغزش شوى زين سبب بر كنار

فرومايه را گر شود قدر بيش كشد پاى بيرون‏تر از حدّ خويش‏ شود زشت رفتار...

فرومايه را گر شود قدر بيش كشد پاى بيرون‏تر از حدّ خويش‏ شود زشت رفتار و اطوار او دگرگون شود جمله كردار او

چو خواهى كه قدر تو گردد بلند به طاعت بيفزاى اى ارجمند ورت بى‏نيازى بود...

چو خواهى كه قدر تو گردد بلند به طاعت بيفزاى اى ارجمند ورت بى‏نيازى بود آرزو برو در قناعت تو آن را بجو

چو چشم هوى و هوس گشت باز شود چشم دل كور، اى يكّه تاز نبيند دگر هيچ پايان...

چو چشم هوى و هوس گشت باز شود چشم دل كور، اى يكّه تاز نبيند دگر هيچ پايان كار نگيرد هوسران نادان قرار

زبان چون گشایى به مدح كسى تو را به كه كوتاه آيى بسى‏ و گر نيز كس را...

زبان چون گشایى به مدح كسى تو را به كه كوتاه آيى بسى‏ و گر نيز كس را نكوهش كنى سزد گر زبان را فروكش كنى‏