مرد از قِبَلِ حادثه راهی بگشاید نامرد به خویش و دگران عرصه کند تنگ ای غم چه فسونی تو که چون تیغ کنی تیز مرد از تو خورَد صیقل و نامرد زَنَد...

گفتی که مرانید گدا از در من نیز نرانده‌ام، تو خود می‌دانی من هم که گدای توام، ای باب نجات اما تو چگونه این گدا می‌رانی استاد شهریار

جانِ نادان راست، پیش از مرگ، مرگ جسم نادان هست پیش از گور، گور هر که جانش زنده از دانش نشد او نُشورش ماند بر یَومُ النُّشور استاد شهریار

بسی مردم بسان چارپایند ولی ظاهر همه چشم و همه گوش زیان مالشان را نیک هوشیار گزند دینشان را سخت بی هوش استاد شهریار

دو چیزند کز بهر آنها عجب نیست اگر خون بِگِرید کسی جاودانی جوانا، ‌عزیزا، بیا تا بگویم فراق عزیزان، وداع جوانی استاد شهریار

دوست باشد کسی که در سختی باری از دوش دوست بردارد نه که سر بارِ زحمت خود نیز بر سرِ بارِ دوست بگذارد استاد شهریار

چه بد بود که تو گرد آوری به زحمت مال کس دگر همه ارث، به رایگان ببرد وز آن بَتَر که تو دوزخ خریده باشی و او به مال ارث تو، فردوس جاودان...

به‌گرد، اندرش، حق ضایع بجوی به هر جا که مالی است، انباشته بلی هر که بیش از حقّ خویش داشت به ناچار از غیر، برداشته استاد شهریار

خدای ذوالمَنَن باقی به ذاتی محمد(ص)، چشمه آب حیاتی علی(ع) و آل، باب الله اعظم درِ گنجی و مفتاحِ نجاتی استاد شهریار

چه اصراری که اسرارم بدانی اگر سِرّ است، پرسیدن ندارد مرا بگذار و شعرم بین که شاعر شنیدن دارد و دیدن ندارد استاد شهریار