به عمد هر که کند قصد جانی از مؤمن خدا بِراندَش از خود به سان دیو رجیم دگر دمی به خود آید که از نهیب اجل به گور غلتد و درپیچدش عذاب الیم ...

مرغان سحر به سوز ساز انگیزند تا ذوق عبادتْ به نماز انگیزند بر بامَ سماوات، صلای ناز است تا خاک نشینان به نیاز انگیزند استاد شهریار

چو با جاهل افتد سر و کار من دل آزرده‌ام لیکن خوش روی تر به حلم من، افزاید از جهل او کز آتش شود عود،‌ خوش بوی تر استاد شهریار

به جانان تسلیت می‌گویم و خود بیم جان دارم چه غافل تسلیت گویی که گویی خود نخواهی مرد به یاران تسلیت گفتن، شعار دین بُوَد ورنه چه گویی زان...

خوشا انصاف، کز صافی ترین اوصاف انسان است ترازویی که هر کمیتی با وی به میزان است گرت توفیق این نعمت بود شکر خدا می کن پیمبر گفت انصافی...

اگر دنیا متاع عافیت داشت در او کافر نه می زاد و نه می زیست ولی سرمایه وِزر و وبالی است که سودش جز زیان آخرت نیست استاد شهریار

ظاهرا از حقوق همسایه است نه همین خاطرش نیازردن گر همه خار از او و چشم از توست خم به ابروی خود نیاوردن استاد شهریار

زین عمر دو روزه کس نبینی هرگز به مراد خویش پیروز امروز همه امید فردا فردا همه آرزوی دیروز استاد شهریار

تار و پود عالم هستی به هم پیوسته است عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد راه بسیار است، مردم را به سوی حق، ولیک راه نزدکیش دل مردم...

گرت حاجت افتد به مرد کریم همین بس که با وی بگویی سلام کریم از تو چون وام داری خِجِل که اهمال کرده است در ردّ وام استاد شهریار