نه از هر دماغی، تراود سخن دماغی است کان کوره کیمیاست ببین تا چه فرمود مولا علی(ع)‌ سخن گر ز نقره، سکوت از طلاست استاد شهریار

تا فقیری، نوال ننگ مخور مرد را فقر خود، محک باشد از همین فقر و بی‌نیازی‌هاست کادمی برتر از مَلَک باشد استاد شهریار

ز گفتار باطل، فرو بند لب که لب گر به حق واشود، دلگشاست ببین تا چه فرمود،‌مولا علی(ع) سخن، گر زنقره، سکوت از طلاست استاد شهریار

در طفلی آنچه دیده بشر مهر مادری تحویل می دهد به بزرگی، به دیگری اغلب کسان که پرده حرمت دریده‌اند در کودکی محبت مادر ندیده‌اند استاد شهریار

نقش آموزگار در دل هاست دگری جای او نمی گیرد آنکه دل ها به عشق او زنده است در دل عاشقان نمی میرد استاد شهریار

از پس مرگ سرایی که تو بنشینی نیست جز بنایی که عمل های تو در وی بناست آن بنا کز عمل خیر یکی کاخ بلند و آن بنا کز عملی زشت یکی غار بلاست ...

گفت دهری، که پس از مردن میعادی نیست نفی کز روی یقین نیست، هم از نادانی است گفتم : از ما حرجی نیست، اگر حَشر نبود لیک اگر بود،‌بفرمای که...

فقر و ثروت ملازم روحند روح قانع که قوت یافت، غنی‌است لیک روحِ حریصِ دنیا دار تخت و تاجش دهی،‌ گدایِ دَنی‌است استاد شهریار

به حس درد و صبوری است، آدمی ممتاز بَهایمند که فارغ ز فکر شور و شرند تو نیک مرد برای جهد، خلق نشدی سزای گریه و زاری، زنان نوحه گرند استاد...

اگر روزی به قدر عقل بودی تمام عاقلان بودند،‌ قارون ولیکن رزق در میزان عدل است نه عاقل در شمار آرد، نه مجنون استاد شهریار