تمدن بشری، جز عذاب و لعنت نیست چه جان و جسم که کاهید و رنج و غم،‌ که فزود! نهاد بر دل اگر برگرفت بار، از دوش نداد راحت دنیا و دین و داد،...

همین امروز می‌کن، کار امروز که فردا‌ جز پی فردا نماند! اگر قرضی به گردن داری از خلق برو، باری قضا کن، تا نماند استاد شهریار

دل و دین دادن و دنیا خریدن به کار مردم دانا، نماند به جز خوف خدا و خدمت خلق برای توشه عُقبا، نماند! استاد شهریار

به پای عرش سلطان السلاطین، داور اعظم نبوّت تاج بر سر، دوش بر دوش وصایت بود نگین خود، بر انگشت وصایت دید و دقت کرد همان دست یداللهی، علی(ع)...

به خانه‌ای که نه در وی زن است، زندان است چه دخمه‌ای! که صدش رخنه هست و روزن نیست چراغ خانه مرد خدا، زن و بچه است تو را که نیست زن و بچه،...

بذل افطار سفره عدلی است که در آفاق گستریده شود فقر بر چیده دارد از خوانی که به پای فقیر، ‌چیره شود استاد شهریار

به زوال آدمیت،‌سخن از مقام زن نیست! که زن از هنر بماند، ‌به زوال آدمیت به کرشمه عفاف و به جمال دانش توست که خدا کند تجلی، به جلال آدمیت ...

کس به مرگ رهد کز خطوط زشت گناه به کارنامه، نه ریزش بماند و نه درشت! ولی سعادت مطلق شهید را بخشند که در جهاد عقیدت، به خون خود آغُشت استاد...

به گیتی کسی جمله داننده نیست که دانای مطلق، خدای غنی است ز آموختن دانشْ آمد، زیاد کس از مادر خویش، دانا نزاد استاد شهریار

به حق آن خداوندی که ما را! گهی شادی جزا بخشد، گهی غم بیایید از محبت این جهان را به خود جنت کنیم و آن جهان هم! استاد شهریار