شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت

شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن

حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم