من از دست غمت مشکل برم جان

من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من

چو گل هر دم به بویت جامه در تن

چو گل هر دم به بویت جامه در تن کنم چاک از گریبان تا به دامن

دلم را مشکن و در پا مینداز

دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن

غم دل چند توان خورد که ایام نماند

غم دل چند توان خورد که ایام نماند گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن

حافظ وصال می طلبد از ره دعا

حافظ وصال می طلبد از ره دعا یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

ستاره شب هجران نمی فشاند نور

ستاره شب هجران نمی فشاند نور به بام قصر برآ و چراغ مه برکن

به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان

به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن