ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست که از آن دست که او می کشدم می رویم

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

بارها گفته ام و بار دگر می گویم که من دلشده این ره نه به خود می پویم

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان

دشمنان را ز خون کفن سازیم

دشمنان را ز خون کفن سازیم دوستان را قبای فتح دهیم

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین نبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان