سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

سر عاشق که نه خاک در معشوق بود

سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

ز تندباد حوادث نمی توان دیدن

ز تندباد حوادث نمی توان دیدن در این چمن که گلی بوده است یا سمنی