نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد

نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من به جز از کشته ندروی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی