سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی

سلامی چو بوی خوش آشنایی

سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی

درودی چو نور دل پارسایان

درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

بیاموزمت کیمیای سعادت ز همصحبت بد جدایی جدایی

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی