يك‌دوجين تانك، نذر يك روز
چه زيبا بر روي کلاه خودت نوشته بودي: «و ما رميت، اذ رميت و لکن الله رمي»1، بعد از نبردي سخت، در گرماي طاقت‌فرسا، چه زيبا شده بودي. خسته بودي،...
چهارشنبه، 14 تير 1391
يك قـُلــُپ، يك فشنگ
فكرش را هم نمي‌كردم در چنين موقعيت و فضايي با چنين صحنه‌اي مواجه شوم. كم مانده بود طرف، بحث را به درگيري و كتك‌كاري برساند. آخرش هم خودزني كرد....
چهارشنبه، 14 تير 1391
ميگ دشمن را با جنگنده خودی اشتباه گرفتم
سال 1360 بود و به من به‌عنوان شمارة چهار يك دستة پروازي به نام «سهيل» مأموريت داده شد. قرار شد با ديگر خلبان‌هاي دسته به يكي از تأسيسات صنعتي،...
چهارشنبه، 14 تير 1391
معلم انگليسي در كلاس طنز
در يكي از دسته‌هاي گروهان «ذوالفقار» از گردان «يازهرا(س)» لشكر «14 امام حسين(ع)» آرپي‌جي‌زن بودم و شهيد بزرگوار، «محّمد تورجي‌زاده» مرد عمل،...
چهارشنبه، 14 تير 1391
گرگ‌هاي آسمان در شكارگاه اصفهان
جنگ به روزهاي پاياني خود نزديک مي‌شد. عراق با در اختيار گرفتن نسل جديد هواپيماي ميراژ از کشور فرانسه، علاوه‌بر تمرکز براي زدن اسکله‌هاي نفتي...
چهارشنبه، 14 تير 1391
صدايي از صدوده شهيد جامانده
من که قبلاً براي انجام اين کار اعلام آمادگي کرده بودم بي درنگ پذيرفتم. احساس عجيب و غريبي داشتم براي همين هم ضمن نگارش وصيت‌نامه‌ام به خانواده...
چهارشنبه، 14 تير 1391
خوش آمدي قهرمان
دايي جواد پلك هم نمي‌زد، همين‌طور سيخ به پشتي تكيه داده بود و چشمش روي عكس احمد كه بالاي تاقچه در بين تنها و شعارها گم شده بود،‌ خيره مانده بود. سيد...
چهارشنبه، 14 تير 1391
چشمه‌اي شهادتم را عقب انداخت
حاج قاسم رفته بود پيش مادر علي آقا، که مادر، شما براي علي آقا دعا کرديد و شهيد شد، براي شهادت من هم دعا کنيد... و تا علي آقا نرفته بود به خواب...
چهارشنبه، 14 تير 1391
تپه‌اي با 18 پيكر بي سر
اسفند ماه 1363 قرار شد در ايام نوروز، تعدادي از دانشآموزان ممتاز بسيجي را در قالب اردوي بازديد از مناطق جنگي به كردستان ببريم. يكي از پايگاههاي...
چهارشنبه، 14 تير 1391
پيروزي بزرگ در گذر از پنجره‌‌اي كوچك
امير «جوادي» هم‌رزم شهداي گران‌قدري هم‌چون شهيدان «صياد شيرازي، نامجو، آبشناسان، مهدي باكري، علي هاشمي و...» بوده است. وي فرمان‌دهي تيپ سوم زرهي...
چهارشنبه، 14 تير 1391
بهشت زهرا(س) منبع قدرت نظام
مردم از هر قشری این‌جا حضور دارند. وفاداران دولت و مخالفان، زنان چادری و زنانی که روسری نازکی بر روی سر خود انداخته‌اند. دانشمندان، دانشجویان،...
چهارشنبه، 14 تير 1391
آخرين يادداشت اسماعيل
وقتي از سرکار برگشت، خانه را خلوت يافت. مادر فقط بود که از خستگي خوابيده بود. برادرش نبود و پدر سرکار بود. زخمش بدجوري قديمي شده بود. حالا شده...
چهارشنبه، 14 تير 1391
او مرا صدا كرد
صبح يک روز گرم تابستاني، زير سايه چادري در هفت تپه، مآمن «لشکر خط شکن 25 کربلا» لابه‌لاي تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را...
چهارشنبه، 14 تير 1391
مثل آنها باشيم
در عمليات خيبر پشت خاکريز بوديم در حالي که داشت خشاب تفنگش را پر مي کرد رو کرد بهم و گفت مهدي اين آخرين خشاب من است! خيلي تعجب کردم، قمقمه اش...
سه‌شنبه، 13 تير 1391
پيکري بر آسمان
• سال 1341 محله نوخواجو نوزادي را در آغوش گرفت که نامش را عباس نهادند. • الله اکبر، تکبيره الاحرام و اين صداي کودکي عباس بود که مأذنه هاي مسجد...
سه‌شنبه، 13 تير 1391
نُه منهاي دو مساوي با عددي بهشتي
اواخر سال ۵۸ يا اوايل سال ۵۹ مسألة کردستان به‌طور جدي پيش آمد. آن‌موقع «علي‌اکبر محمدحسيني» و سي‌چهل نفر، رسماً عضو سپاه نبودند، ولي همه در رفتن...
سه‌شنبه، 13 تير 1391
مادر، جوان شهيدش را شناخت!
شيميايي بود. از شش سال سختي جراحي‌هايش در خارج مي‌گفت. 67 سانت از روده‌‌اش نبود. مي‌گفت، با همين دست‌هايش 250 شهيد را از زير خاك بيرون آورده...
سه‌شنبه، 13 تير 1391
كبوترها مرثيه‌ مي‌خواندند!
کلاس دوم راهنمايي، در مدرسة شهيد «مدرس» الوکلاته درس مي‌خواند. هر صبح، در گرگ ميش هوا، چهار کيلومتر پياده مي‌رفت و در تاريکي غروب برمي‌گشت. چهل...
سه‌شنبه، 13 تير 1391
صداي چهل شهيد به هم بسته!
اسفند سال 60 بود؛ يعني درست يک سال پس از شهادت عمويم، من در پادگان «المهدي(عج)» چالوس، يک لحظه از اتوبوس چشم برنمي‌داشتم. نيروها يکي‌يکي سوار...
سه‌شنبه، 13 تير 1391
شهدا با خود بركت آوردند!
در زندگي ما کم نيستند لحظه هايي که عادي يا غير عادي، ما را پَر مي دهند به يک جاي دور؛ جايي که انگار با همة دور بودنش، همين نزديکي‌هاست، جايي...
سه‌شنبه، 13 تير 1391