خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد
خواب ديدم که خيال تو به مهمان آمد خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد گنجي از نو به سراغ دل ويران آمد گوئي از نقد شبابم به شب قدر و برات مردمي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواند
به گوشم ناله‌ي بلبل هزاران داستان خواند بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواند دگر سازش غم‌انگيز است و آواز خزان خواند به مرغان بهاري...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
يا رب مباد کز پا جانان من بيفتد
درد و بلاي او کاش بر جان من بيفتد يا رب مباد کز پا جانان من بيفتد درد آن بود که از پا درمان من بيفتد من چون ز پا بيفتم درمان درد من اوست...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
گر من از عشق غزالي غزلي ساخته‌ام
شيوه‌ي تازه‌اي از مبتذلي ساخته‌ام گر من از عشق غزالي غزلي ساخته‌ام چون نگاهش غزل بي‌بدلي ساخته‌ام گر چو چشمش به سپيدي زده‌ام نقش سياه با...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي چشم خمارين که کشد سرمه خوابت
وي جام بلورين که خورد باده‌ي نابت اي چشم خمارين که کشد سرمه خوابت از خواب برآرم که نبينند به خوابت خواهم همه شب خلق به ناليدن شبگير يارب...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
به چشمک اينهمه مژگان به هم مزن يارا
که اين دو فتنه بهم مي‌زنند دنيا را به چشمک اينهمه مژگان به هم مزن يارا نهفته‌اند شب ماهتاب دريا را چه شعبده است که در چشمکان آبي تو به...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
سپاه صبح زد از ماه خيمه تا ماهي
ستاره، کوکبه‌ي آفتاب خرگاهي سپاه صبح زد از ماه خيمه تا ماهي مه و ستاره طپيدن گرفته چون ماهي به لاجورد افق ته کشيده برکه‌ي شب خروس دهکده...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي صبا با توچه گفتند که خاموش شدي
چه شرابي به تو دادند که مدهوش شدي اي صبا با توچه گفتند که خاموش شدي چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدي تو که آتشکده‌ي عشق و محبت بودي که خود...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
ماهم که هاله‌اي به رخ از دود آهش است
دائم گرفته چون دل من روي ماهش است ماهم که هاله‌اي به رخ از دود آهش است شرح خزان دل به زبان نگاهش است ديگر نگاه، وصف بهاري نمي‌کند آورده...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
تو هم به شعشعه وقتي به شهر تبريز آي
که شهريار ز شوق و طرب کني لبريز تو هم به شعشعه وقتي به شهر تبريز آي بيا که طعنه به شيراز ميزند تبريز شب است و باغ گلستان خزان رياخيز ستاره،...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي چشم خمارين، تو و افسانه‌ي نازت
وي زلف کمندين من و شبهاي درازت اي چشم خمارين، تو و افسانه‌ي نازت با اشک غم و زمزمه‌ي راز و نيازت شبها منم و چشمک محزون ثريا بنشين و به...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
سايه جان رفتني‌استيم بمانيم که چه
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم که چه سايه جان رفتني‌استيم بمانيم که چه اين همه درس بخوانيم و ندانيم که چه درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
در بهاران سري از خاک برون آوردن
خنده‌اي کردن و از باد خزان افسردن در بهاران سري از خاک برون آوردن پس دريغ اي گل رعنا غم دنيا خوردن همه اين است نصيبي که حياتش نامي کز پيش...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
رفتم و بيشم نبود روي اقامت
وعده‌ي ديدار گو بمان به قيامت رفتم و بيشم نبود روي اقامت يک نظرم جلوه‌کن بدان قد و قامت گر تو قيامت به وعده دور نخواهي در خم محراب ابروان...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
هيچ آفريده‌ئي به جمال فريده نيست
اين لطف و اين عفاف به هيچ آفريده نيست هيچ آفريده‌ئي به جمال فريده نيست فرد و فريد هست و ليکن فريده نيست آن سروناز هم که به باغ ارم در است...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
شب به هم درشکند زلف چليپائي را
صبحدم سردهد انفاس مسيحائي را شب به هم درشکند زلف چليپائي را موسي دل طلب و سينه‌ي سينائي را گر از آن طور تجلي به چراغي برسي اشک سيمين طلبي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
اي ماه شب دريا اي چشمه‌ي زيبائي
يک چشمه و صد دريا فري و فريبائي اي ماه شب دريا اي چشمه‌ي زيبائي در پرده نه زيبنده است با آنهمه زيبائي من زشتم و زنداني اما مه رخشنده غوغاي...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
فريب رهزن ديو و پري تو چون نخوري
که راه آدم و حوا زده است ديو و پري فريب رهزن ديو و پري تو چون نخوري ولي سپيده‌دمان ميرسد پرده‌دري به پرده‌داري شب بود عيب ما پنهان برون...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
ندار عشقم و با دل سر قمارم نيست
که تاب و طاقت آن مستي و خمارم نيست ندار عشقم و با دل سر قمارم نيست که دست بردي از اين بخت بدبيارم نيست دگر قمار محبت نمي‌برد دل من به غير...
سه‌شنبه، 8 دی 1388
خوشست پيري اگر مانده بود جان جواني
ولي ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جاني خوشست پيري اگر مانده بود جان جواني کزان کرانه بهاري گذشت يا که خزاني چو من به کنج رياضت خزيده را...
سه‌شنبه، 8 دی 1388