منی که مایه ننگم به حد رسوایی چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی چو خویش یار تو دیدیم چه نیک فهمیدیم عزیز فاطمه مهدی چقدر تنهایی

خون شد دل من از این جدایی ای دوست تا چند بنالم که کجایی ای دوست هر شب به امید سر نهم بر بالین شاید تو به خواب من بیایی ای دوست

یک عمر به انتظار ماندیم همه غمدیده و بی قرار ماندیم همه باز آ که شکست دل ز یاد غم تو بی روی تو بی بهار ماندیم همه

آهوی رمیده‎ای که برمی‎گردی پیغام سپیده‎ای که برمی‎گردی گفتیم شبی سیاه از غم داریم انگار شنیده‎ای که برمی‎گردی

ما منتظر توایم و تو منتظری از سختی انتظارت خود باخبری یک جمعه دیگر سپری گشت و نگشت هجران تو ای صاحب جمعه سپری

اگر چه روز من و روزگار می‎گذرد دلم خوش است که با یاد یار می‎گذرد چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی ست قطار عمر که در انتظار می گذرد

ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری کی از مسیر کوچه قصد عبور داری چشم انتظار ماندم تا بر شبم بتابی ای آنکه در حجابت دریای نور داری

بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو بیا که غنچه دل وانمی شود بی تو بر آی از افق ای آفتاب صبح امید که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو

لبریز ترانه و نوایم با تو از درد و غم زمان رهایم با تو تو سبزترین بهار در جان منی سبز است تمام لحظه هایم با تو

در حسرت تو دربدری شد نصیب خضر ورنه به سیر کوه و بیابان چه می‎کند دست نیاز به سوی تو دارد و گرنه نوح با زورق شکسته به طوفان چه می‎کند