به نطق آدمى به ز حيوان بود زبان گر نباشد، نه انسان بود نباشد به جز...

به نطق آدمى به ز حيوان بود زبان گر نباشد، نه انسان بود نباشد به جز نقش ديوار اوى‏ نه جز چارپایى نكوهيده خوى‏

چو خواهى كه دين تو باشد درست خرد بايدت اى برادر نخست‏ چو كافر شود كس،...

چو خواهى كه دين تو باشد درست خرد بايدت اى برادر نخست‏ چو كافر شود كس، ز جهل است و بس‏ ورا دانشى نيست در دسترس‏

چو خواهى رسيدن به عزّ و شرف تو را درّ مقصود آيد به كف مياساى از كار...

چو خواهى رسيدن به عزّ و شرف تو را درّ مقصود آيد به كف مياساى از كار و كوشش دمى‏ كه سعى است سرمايه آدمى‏

كسى را كه باشد دراز آرزو نباشد خردمند و فرزانه او چو بر آرزو تكيه كردن...

كسى را كه باشد دراز آرزو نباشد خردمند و فرزانه او چو بر آرزو تكيه كردن خطا است‏ عمل برترين رهبر و رهنما است‏

چو از مرز خود پاى بيرون نهى قدم بر سر نار گلگون نهى‏ تو را از خرد هيچ...

چو از مرز خود پاى بيرون نهى قدم بر سر نار گلگون نهى‏ تو را از خرد هيچ سرمايه نيست‏ كه عاقل به غفلت بدين پايه نيست‏

چو كس قدر خود را به خوبى شناخت به بيش و كم و زشت و زيبا بساخت به راحت...

چو كس قدر خود را به خوبى شناخت به بيش و كم و زشت و زيبا بساخت به راحت رسيد و برست از هلاك‏ ز سير حوادث نشد بيمناك‏

چو پيروز شد بر تو ديو گنه به انديشه بد برفتى ز ره تو را نيست پيروزى...

چو پيروز شد بر تو ديو گنه به انديشه بد برفتى ز ره تو را نيست پيروزى اندر حيات‏ نه فرجام فرخنده، بعد از ممات‏

به نرمىّ و لطف و به جود و سخا به اخلاق محمود و مهر و صفا دل مردمان را...

به نرمىّ و لطف و به جود و سخا به اخلاق محمود و مهر و صفا دل مردمان را توان كرد صيد نباشد نكوتر از اين بند و قيد

ز نادان چو بستد خداوند عهد كه اندر تعلّم كند جدّ و جهد نخست او ز دانا...

ز نادان چو بستد خداوند عهد كه اندر تعلّم كند جدّ و جهد نخست او ز دانا گرفتى ضمان‏ كه تعليم دانش كند هر زمان‏

چو ز انجام كارى تو در آشكار نمایى حذر يا شوى شرمسار به پنهانى آن را...

چو ز انجام كارى تو در آشكار نمایى حذر يا شوى شرمسار به پنهانى آن را مياور به جاى‏ كه گر كس نبيند، ببيند خداى‏