چو خواهى به اجر فراوان رسى بدين آرزو كى تو آسان رسى‏ بهين شيوه صبر...

چو خواهى به اجر فراوان رسى بدين آرزو كى تو آسان رسى‏ بهين شيوه صبر و تحمّل بود بهر كار نيكو، تأمّل بود

كند نفس امّاره را آز، خوار بتر نيست از آن در اين رهگذار نه چون بخل...

كند نفس امّاره را آز، خوار بتر نيست از آن در اين رهگذار نه چون بخل چيزى برد آبرو مبادا كسى را چنين خلق و خو

نباشد چو تدبير و عقل معاش بجایى نخواهد رسيدن تلاش‏ توانگر نخواهى شدن...

نباشد چو تدبير و عقل معاش بجایى نخواهد رسيدن تلاش‏ توانگر نخواهى شدن هيچ گه‏ به عزّ قناعت نيابى چو ره‏

تو را حسن تدبير باشد اگر چه غم باشدت اى برادر دگر توانگر شوى گر...

تو را حسن تدبير باشد اگر چه غم باشدت اى برادر دگر توانگر شوى گر تو باشى فقير برو دست درماندگان را بگير

مگوى آنچه خوانىّ و دانى تمام به دانش پژوهى تو كن اهتمام‏ كه باشد به...

مگوى آنچه خوانىّ و دانى تمام به دانش پژوهى تو كن اهتمام‏ كه باشد به جهل تو اين خود گواه‏ مبادا شود كارت از آن تباه‏

مكن شرم، عطاى تو گر كم بود كه گل را طراوت ز شبنم بود بود اندك از هيچ...

مكن شرم، عطاى تو گر كم بود كه گل را طراوت ز شبنم بود بود اندك از هيچ بهتر بسى‏ خجل نيست از بخشش خود كسى‏

نباشد سزاوار نام كرم جز آن كس كه در بذل بسيار و كم ببخشد به محتاج پيش...

نباشد سزاوار نام كرم جز آن كس كه در بذل بسيار و كم ببخشد به محتاج پيش از سؤال‏ نباشد برش خوار چيزى، چو مال‏

مران از در خويشتن سائلى ور اسراف ورزد، مگو باطلى‏ گر او را دهى چيزى...

مران از در خويشتن سائلى ور اسراف ورزد، مگو باطلى‏ گر او را دهى چيزى اى نيك خو نباشد به از قيمت آبرو

به زشتى مكن ياد از آن كه مرد كه او خوب و بد همره خويش برد همينت كفايت...

به زشتى مكن ياد از آن كه مرد كه او خوب و بد همره خويش برد همينت كفايت كند بر گناه‏ به غيبت مكن نامه‏ات را سياه‏

ز افتادن كس مشو شادمان چه دانى كه فردا چه زايد زمان‏ نباشد بتر...

ز افتادن كس مشو شادمان چه دانى كه فردا چه زايد زمان‏ نباشد بتر كس ز بد خواه خلق‏ بترس اى بد انديش از آه خلق‏