چو از دانش و حكمت آيد سخن نكو نيست خاموشى اهل فنّ‏ و گر صحبت از لغو...

چو از دانش و حكمت آيد سخن نكو نيست خاموشى اهل فنّ‏ و گر صحبت از لغو يا باطل است چه بهتر ز خاموشى كامل است‏

مكن وعده گر عاجزى از وفا كه پيمان شكن باشد اهل جفا مبر حاجت خود به نزد...

مكن وعده گر عاجزى از وفا كه پيمان شكن باشد اهل جفا مبر حاجت خود به نزد كسى كه ترسى ز منع و دريغش بسى‏

برو صحبت نيك مردان گزين مشو غافل از همدم و همنشين‏ كزان نيست از بد...

برو صحبت نيك مردان گزين مشو غافل از همدم و همنشين‏ كزان نيست از بد رهاننده‏تر نه بر نيكى و خير خواننده‏تر

ز دنيا تو را بهره دانى كه چيست جز انفاق بر آخرت هيچ نيست‏ چو خيرى ز مالت...

ز دنيا تو را بهره دانى كه چيست جز انفاق بر آخرت هيچ نيست‏ چو خيرى ز مالت فرستى به پيش نصيب تو باشد از آن خير بيش‏

چو با خويشتن بد كند بنده‏اى نه او باشد انسان ارزنده‏اى‏ نه اميد نيكى...

چو با خويشتن بد كند بنده‏اى نه او باشد انسان ارزنده‏اى‏ نه اميد نيكى توان داشت ز او نه او را بود عزّت و آبرو

چو خواهى به امرى كنى داورى به حقّ و عدالت تو روى آورى مكن تكيه بر حدس...

چو خواهى به امرى كنى داورى به حقّ و عدالت تو روى آورى مكن تكيه بر حدس و ظنّ و گمان‏ كه از عدل و انصاف دور است آن‏

بزرگان ز اطعام لذّت برند به جان راحت ديگران را خرند فرومايه را لذّت...

بزرگان ز اطعام لذّت برند به جان راحت ديگران را خرند فرومايه را لذّت از خوردن است‏ توانائيش در دل آزردن است‏

رود بر ره راست پرهيزكار ندارد ز فكر معاد او قرار بپرهيزد از فتنه...

رود بر ره راست پرهيزكار ندارد ز فكر معاد او قرار بپرهيزد از فتنه و كار زشت‏ بود جاى او بى‏شك اندر بهشت‏

چو كس آخرت را به دنيا دهد نه سودى از اين كار و سودا برد نه فرضى ادا...

چو كس آخرت را به دنيا دهد نه سودى از اين كار و سودا برد نه فرضى ادا سازد از مال خويش‏ نه بيچاره خيرى فرستد به پيش‏

نگاه تو اى ديده پيك دل است سر از امر دل تافتن مشكل است‏ تو بينىّ و دل...

نگاه تو اى ديده پيك دل است سر از امر دل تافتن مشكل است‏ تو بينىّ و دل خواهد از من همى‏ بهر خواستن افتم اندر غمى‏