چه زشت است و مذموم خوى نفاق چه نيكو بود آدمى را وفاق‏ دو روئى ز ضعف...

چه زشت است و مذموم خوى نفاق چه نيكو بود آدمى را وفاق‏ دو روئى ز ضعف است و از خبث و بيم‏ نباشد منافق مصون از جحيم‏

چو همسايه را ساختى خوار و زار بر آوردى از روزگارش دمار نباشى عزيز و تویى...

چو همسايه را ساختى خوار و زار بر آوردى از روزگارش دمار نباشى عزيز و تویى نيز خوار تو را بايد از كرده خويش عار

به چيزى كه فانى است كمتر گراى شود آماده از بهر ديگر سراى‏ تو زاد سفر...

به چيزى كه فانى است كمتر گراى شود آماده از بهر ديگر سراى‏ تو زاد سفر را فراهم نماى‏ ز فانى بگير و به باقى فزاى‏

عطاى تو بسيار باشد اگر به چشم حقارت تو در آن نگر تو والاترى از...

عطاى تو بسيار باشد اگر به چشم حقارت تو در آن نگر تو والاترى از عطاى عظيم‏ برو قدر خود را بدان اى كريم‏

توانگر چو امساك ورزد خطا است به غايت نكوهيده و نابجا است‏ ورا بذل و...

توانگر چو امساك ورزد خطا است به غايت نكوهيده و نابجا است‏ ورا بذل و بخشش پسنديده‏تر قناعت به درويش زيبنده‏تر

گنهكار چون پوزش آرد به كار ز كردار خود باشد او شرمسار چه زشت است كيفر...

گنهكار چون پوزش آرد به كار ز كردار خود باشد او شرمسار چه زشت است كيفر كشيدن از او بود عفو او قيمت آبرو

تو را همّت ار شهوت و خوردن است نه اين زندگانى به از مردن است‏ چه دور...

تو را همّت ار شهوت و خوردن است نه اين زندگانى به از مردن است‏ چه دور است خير از تو اى چارپا چو مردى چه دارى كه ماند بجا

نباشد مصون از عذاب خداى هر آن كس كه شيطان شدش رهنماى‏ كسى نيست ايمن...

نباشد مصون از عذاب خداى هر آن كس كه شيطان شدش رهنماى‏ كسى نيست ايمن از آزار او سر بار مردم بود بار او

نگردد خردمند گرد دروغ چراغ دروغ است بس بى‏فروغ‏ نه مؤمن زنا مي...

نگردد خردمند گرد دروغ چراغ دروغ است بس بى‏فروغ‏ نه مؤمن زنا مي كند اى رفيق‏ نه اين است آیين اهل طريق‏

چو خواهى كه نام تو گردد بلند بهر جا شوى شهره و ارجمند در اين ره چو...

چو خواهى كه نام تو گردد بلند بهر جا شوى شهره و ارجمند در اين ره چو بخشش تو را يار نيست‏ خنك آن كه جز بخششش كار نيست‏