بسا دوستى‏ها ضلالت بود نه زان بهره‏اى جز ملامت بود نباشد چو در آن رضاى...

بسا دوستى‏ها ضلالت بود نه زان بهره‏اى جز ملامت بود نباشد چو در آن رضاى خدا بر آن تكيه كردن بود ناروا

شود مرد را چون خرد بيشتر رود در ره طاعت او پيشتر فزون گردد ايمان او...

شود مرد را چون خرد بيشتر رود در ره طاعت او پيشتر فزون گردد ايمان او بر قدر بر او سهل باشد همه شور و شرّ

چو سوگند گردد كسى را شعار نباشد به حرفش دگر اعتبار چسان او رهد از عذاب...

چو سوگند گردد كسى را شعار نباشد به حرفش دگر اعتبار چسان او رهد از عذاب خداى‏ نباشد چو دور از بد و نارواى‏

چو از نفس خود كس بود بى‏خبر نه بشناسد او سود را از ضرر چسان خواهد او...

چو از نفس خود كس بود بى‏خبر نه بشناسد او سود را از ضرر چسان خواهد او ديگرى را شناخت‏ نباشد از اين بازيش غير باخت‏

چسان شادمانى ميسّر شود گر، آينده يك دم مصوّر شود به عمرى كز آن لحظه...

چسان شادمانى ميسّر شود گر، آينده يك دم مصوّر شود به عمرى كز آن لحظه كاهد همى‏ به عيشى كه منجر شود بر غمى‏

چو بر كس شود چيره نفس لئيم شود دور، او از ره مستقيم چسان ديگرى را كند...

چو بر كس شود چيره نفس لئيم شود دور، او از ره مستقيم چسان ديگرى را كند رهبرى‏ چو او خود رود در ره ديگرى‏

بهر چيز باشى تو دل بسته‏تر شوى آخر از دست آن خسته‏تر تو را بايد از آن...

بهر چيز باشى تو دل بسته‏تر شوى آخر از دست آن خسته‏تر تو را بايد از آن حذر بيشتر بود نوش آن بدتر از نيشتر

بيا تا توانى مشو خشمگين كه از خشم نايد به جز بغض و كين‏ چو...

بيا تا توانى مشو خشمگين كه از خشم نايد به جز بغض و كين‏ چو عذر آورد كس پذيرنده باش‏ به صلح اى برادر شتابنده باش‏

تو باش عامل خير و ناهىّ زشت كه كس ندرود غير تخمى كه كشت‏ به زشتى نگر...

تو باش عامل خير و ناهىّ زشت كه كس ندرود غير تخمى كه كشت‏ به زشتى نگر رسم مكر و فريب‏ مكن بي وفایى به دور و قريب‏

بود ارزش مرد از دانشش به صبر است پيوسته آرامشش‏ كمالش به عقل است و تدبير...

بود ارزش مرد از دانشش به صبر است پيوسته آرامشش‏ كمالش به عقل است و تدبير و راى‏ خرد باشدش برترين ره نماى‏