چو در دل بود حبّ دنياى دون بود خالى از مهر عقبى درون چسان مدّعى است دوست...

چو در دل بود حبّ دنياى دون بود خالى از مهر عقبى درون چسان مدّعى است دوست دارد خدا نگنجد به دل مهر حقّ با هوى‏

چو دست توكّل نباشد دراز ندارد كسى راحت از رنج آز توكّل توانگر كند مرد...

چو دست توكّل نباشد دراز ندارد كسى راحت از رنج آز توكّل توانگر كند مرد را كند ارغوانى رخ زرد را

بود قائم از نهى هر زشت و بد هم از امر معروف و اجراى حدّ همى پايه دين...

بود قائم از نهى هر زشت و بد هم از امر معروف و اجراى حدّ همى پايه دين و شرع مبين‏ اگر اهل دينى تو جز اين مبين‏

به دانش، بود ارزش مرد و زن اگر جاهلى جان من دم مزن‏ مياساى ز آموختن...

به دانش، بود ارزش مرد و زن اگر جاهلى جان من دم مزن‏ مياساى ز آموختن هيچگاه‏ كه نادان نمى‏داند از چاه، راه‏

ز مالت چو چيزى فرستى به پيش توئى در پى سود فرداى خويش‏ ور آن بهر وارث...

ز مالت چو چيزى فرستى به پيش توئى در پى سود فرداى خويش‏ ور آن بهر وارث گذارى تمام به هر دو سرا خاسرى و السّلام‏

تو از گفتن حقّ مكن اجتناب غنيمت شمر بهر خود اين ثواب‏ ز باطل خموشى پسنديده‏تر سلامت...

تو از گفتن حقّ مكن اجتناب غنيمت شمر بهر خود اين ثواب‏ ز باطل خموشى پسنديده‏تر سلامت بخاموشى است اى پسر

چو دانش بكردار توأم بود تو را بيم نبود اگر كم بود بسى بهتر...

چو دانش بكردار توأم بود تو را بيم نبود اگر كم بود بسى بهتر است آن ز علم كثير كه آن را نباشد عمل اى بصير

قوى كن تو ايمان خود با يقين ز شكّ و ز ترديد دورى گزين‏ چنين باورى...

قوى كن تو ايمان خود با يقين ز شكّ و ز ترديد دورى گزين‏ چنين باورى بهترين دين بود تو را بايد اين شيوه آئين بود

دل احمق اندر دهانش بود زبان وى آزار جانش بود زبان خردمند در قلب او است‏ نسنجيده...

دل احمق اندر دهانش بود زبان وى آزار جانش بود زبان خردمند در قلب او است‏ نسنجيده هرگز نه در گفتگو است‏

به اندازه پرداخت، بايد نخست بريدن نسنجيده، نبود درست‏ بينديش آنگه سخن...

به اندازه پرداخت، بايد نخست بريدن نسنجيده، نبود درست‏ بينديش آنگه سخن ساز كن‏ تو دانسته هر كار آغاز كن‏