چو كارى ز كس ناپسند آيدت و ز آن احتمال گزند آيدت اگر خود كنى پيشه آن...

چو كارى ز كس ناپسند آيدت و ز آن احتمال گزند آيدت اگر خود كنى پيشه آن كار بد نباشد تو را بهره‏اى از خرد

به كارى نباشد چو بهر تو سود به بار گناهت چو خواهد فزود چو اندر پى آن...

به كارى نباشد چو بهر تو سود به بار گناهت چو خواهد فزود چو اندر پى آن روى جاهلى‏ كفايت كند مر تو را غافلى

چو با حسن نيّت كنى بندگى سعيدىّ و پيروز در زندگى‏ عبادت ز اخلاص يابد...

چو با حسن نيّت كنى بندگى سعيدىّ و پيروز در زندگى‏ عبادت ز اخلاص يابد كمال‏ چو با شرك، طاعت پذيرد زوال‏

چو بيچارگان را كنى ياورى به نيكى و احسان تو روى آورى به مهمان نوازى نمائى...

چو بيچارگان را كنى ياورى به نيكى و احسان تو روى آورى به مهمان نوازى نمائى قيام تو را سرورى باشد آنگه تمام‏

گرت حاجت از دست بيرون شود تو را حال زين ره دگرگون شود به از آنكه خواهى...

گرت حاجت از دست بيرون شود تو را حال زين ره دگرگون شود به از آنكه خواهى ز نا اهل، آن‏ فزائى بجسم و بكاهى ز جان‏

دمى را در انديشه بردن بسر گشودن در آفاق افكار، پر بود بهتر از روزگارى...

دمى را در انديشه بردن بسر گشودن در آفاق افكار، پر بود بهتر از روزگارى دراز عبادت به درگاه داناى راز

چو بر رأى خود كس كند اكتفا نباشد ورا بر كسى اقتدا مصون نيست از لغزش...

چو بر رأى خود كس كند اكتفا نباشد ورا بر كسى اقتدا مصون نيست از لغزش آن خود پسند بر او از خطرها رسد بس گزند

بود تلخ شيرينى اين جهان مكدّر بود، پاك و هر صاف آن‏ نباشد بدين گونه...

بود تلخ شيرينى اين جهان مكدّر بود، پاك و هر صاف آن‏ نباشد بدين گونه هرگز بهشت‏ بهشت است عارى ز هر چيز زشت‏

هر آن كس ز بگذشته آموخت پند نبيند ز آينده هرگز گزند چو عبرت گرفت او...

هر آن كس ز بگذشته آموخت پند نبيند ز آينده هرگز گزند چو عبرت گرفت او ز ديروز خويش ز فردا هم آموزد اندرز بيش‏

سخن تا توانى كم و خوب گوى به بيهوده گفتن، مبر آبروى‏ به كم گفتن، عيب...

سخن تا توانى كم و خوب گوى به بيهوده گفتن، مبر آبروى‏ به كم گفتن، عيب تو ماند نهان‏ گناهت شود نيز، كمتر، از آن‏