بود عادت نيك مردان سخا فرو خوردن خشم و عفو و رضا دگر بردبارىّ و حلم...

بود عادت نيك مردان سخا فرو خوردن خشم و عفو و رضا دگر بردبارىّ و حلم و وقار به هنگام سختى و راحت، قرار

چو كس با تو نيكى كند بد مكن بتر خويش از ديو و از دد مكن‏ كه اين خلق...

چو كس با تو نيكى كند بد مكن بتر خويش از ديو و از دد مكن‏ كه اين خلق و خوى لئيمان بود نه اين شيوه، كار كريمان بود

چو قدرت به حدّ نهايت رسد توانائى كس به غايت رسد هويدا شود قدر عفو و گذشت‏ چو...

چو قدرت به حدّ نهايت رسد توانائى كس به غايت رسد هويدا شود قدر عفو و گذشت‏ چو باران كه بارد به صحرا و دشت‏

بود پايه آز بر شكّ و بيم به قطع اميد از خداى كريم‏ مكن خويشتن خوار با...

بود پايه آز بر شكّ و بيم به قطع اميد از خداى كريم‏ مكن خويشتن خوار با حرص و آز كه روزى دهد داور بى‏نياز

تبه گردد از نيّت آدمى نينديشد از خير و نيكى دمى شود بسته بر او در لطف...

تبه گردد از نيّت آدمى نينديشد از خير و نيكى دمى شود بسته بر او در لطف حقّ‏ به تنگىّ نعمت شود مستحق‏

بياموز بر ديگران دانشت مبادا ز تعليم آسايشت‏ مكن اكتفا هيچ بر علم خويش‏ فراگير...

بياموز بر ديگران دانشت مبادا ز تعليم آسايشت‏ مكن اكتفا هيچ بر علم خويش‏ فراگير هر روز، هر قدر بيش‏

تو را گر بود نيّت خوب و پاك دلت باشد از نور حقّ تابناك دهد نعمت ايزد...

تو را گر بود نيّت خوب و پاك دلت باشد از نور حقّ تابناك دهد نعمت ايزد تو را هر چه بيش‏ مگردان دمى نيّت خير خويش‏

به هر جا كه باشد سزد بر امام به تعليم مردم نمايد قيام‏ كه هر كس بياموزد...

به هر جا كه باشد سزد بر امام به تعليم مردم نمايد قيام‏ كه هر كس بياموزد احكام دين‏ شود آگه از فقه شرع مبين‏

بيا تا توانى وفادار باش ز بشكستن عهد بيزار باش‏ وفاى تو بهر تو چون جوشن...

بيا تا توانى وفادار باش ز بشكستن عهد بيزار باش‏ وفاى تو بهر تو چون جوشن است‏ تو را ديده دل از آن روشن است‏

بيا تا توانى به اخلاص كوش به وسواس شيطان مكن هيچ گوش‏ بدان قدر طاعت...

بيا تا توانى به اخلاص كوش به وسواس شيطان مكن هيچ گوش‏ بدان قدر طاعت شود آشكار عمل را پذيرد بدو كردگار