بترس از خداى سميع جهان چو گوئى و خواهى كه باشد نهان‏ به اسرار ناگفته...

بترس از خداى سميع جهان چو گوئى و خواهى كه باشد نهان‏ به اسرار ناگفته باشد عليم‏ به افعال ناكرده باشد حكيم‏

برو شكر نعمت غنيمت شمار ز كفران مكن كار بر خويش زار چو شاكر شوى كردگار...

برو شكر نعمت غنيمت شمار ز كفران مكن كار بر خويش زار چو شاكر شوى كردگار كريم گشايد به رويت در هر نعيم‏

مشو همنشين با گنهكار پست مده با تبهكار آلوده دست‏ چو سر پيچد از امر حقّ...

مشو همنشين با گنهكار پست مده با تبهكار آلوده دست‏ چو سر پيچد از امر حقّ بنده‏اى نباشد تو را يار ارزنده‏اى‏

چو بى ذلّت و خوارى خواستن نه با منّت از اجر خود كاستن ببخشى به بيچارگان...

چو بى ذلّت و خوارى خواستن نه با منّت از اجر خود كاستن ببخشى به بيچارگان هر چه بود تو را باشد اين غايت لطف وجود

ز لذّات دنيا چو دل بركنى ز مرغ هوى و هوس، پر كنى بود برترين طاعت و بندگى‏ شود...

ز لذّات دنيا چو دل بركنى ز مرغ هوى و هوس، پر كنى بود برترين طاعت و بندگى‏ شود بر تو آسان بسى زندگى‏

چو باشى پى سود مردم بسى به خدمت تو را نيست، همتا كسى‏ تویى بهترين بنده...

چو باشى پى سود مردم بسى به خدمت تو را نيست، همتا كسى‏ تویى بهترين بنده كردگار تو باشى سعيد و تویى كامكار

دمى فكر و انديشه در كارها كند بر تو روشن بسى تارها هم او برترين عبادت...

دمى فكر و انديشه در كارها كند بر تو روشن بسى تارها هم او برترين عبادت بود هم او رهگشاى سعادت بود

جوانمرد را چهره خندان بود ببرخورد همواره شادان بود كشد كارش آخر بمهر...

جوانمرد را چهره خندان بود ببرخورد همواره شادان بود كشد كارش آخر بمهر و صفا تو را نيمه ره نسازد رها

نباشد از آن دور انديشتر نه در راه عقل و خرد پيشتر كز امروز كارش به فردا...

نباشد از آن دور انديشتر نه در راه عقل و خرد پيشتر كز امروز كارش به فردا نماند وفا را به پيمان به آخر رساند

چو كس بخل ورزد به ذكر سلام نباشد بر او آدميّت تمام‏ بر او چيره اهريمن...

چو كس بخل ورزد به ذكر سلام نباشد بر او آدميّت تمام‏ بر او چيره اهريمن نخوت است‏ سكوتش نه از سستى و رخوت است‏