با جبر روزگار، محبت کن اختیار خواهی به اختیار نشد و بخت یار، هم خوف و رجاست، وزنه میزان آدمی دل بیمناک باید و امیدوار،هم استاد شهریار

به هر بامی پریدن، چشم عفت خیره می سازد کبوتر آشیان بازد، از این آشفته پروازی بیا این نَرد عشق آخری را ، با خدا بازیم که حسن جاودان بُردست،...

هنر بادا فروغ دل، که باد فتنه گردون چراغ مهر و مه گر می کشد، شمع هنر ماند اثر بگذار از خود شهریارا، عمر اگر خواهی که عمر جاودان دارد،...

ندیده خیر جوانی، غم تو کرد مرا پیر برو که پیر شوی، ای جوان خیر ندیده به اشک شوق رساندم تو را به این قد و اکنون به دیگران رسدت میوه، ای...

مدفن شاهدآمال بُوَد، عاشق را شهر حُسنی که در او، قحط وفاداری بود شهریارا، همه کس دم زند از یاری ما لیک ما آنچه ندیدیم ز کس، یاری بود ...

شنیدم که آشفتگان، دوست داری به کوی تو آشفته تر، خواهم آمد دلم سخت از این خشک مردم گرفته است به سوی تو با چشم تر، خواهم آمد استاد شهریار

تو فکر ذوق سفر کن، نه فکر زادسفر که پیش از آنکه مسافر شوی، به زاد رسی سواد خیمه جانان، جمال کعبه ماست سلام ما برسان، گر بر آن سواد رسی ...

تا جهان باقی و آیین محبت باقی است شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود حافظا چشمه اشراق تو، جاویدانی است تا ابد، آب از این چشمه روان خواهد...

اشکْ روشنگر چشم است، ولیکن نه چنان که چراغ دل افروخته خاموش کنیم از در توبه خطا پیشه، دلا عذر گناه عَرضه با شاهِ گنه بخشِ خطا پوش کنیم ...

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد بدین شتاب خدایا، شباب می گذرد به چشم خود، گذر عمر خویش می بینم نشسته ام لب جویی و آب می گذرد استاد شهریار