ندانم کار، دیگرگون چرا بود ز شرح وصف ما بیرون چرا بود گل سرخ ار، ز بی‌آبی شود زرد رخ او از عطش، گلگون چرا بود؟! قیصر امین پور

دلامون چارده قرنه غمینه مگه رسم جوون‌مردی همینه؟! کدوم نامرد کافر، نامسلمون دلش اومد که دستاتو بچینه؟! نادر حامدی

باید دل خود به عشق، پیوند زدن دم از تو، تو ای خون خداوند، زدن از تو ره و رسم عشق باید آموخت وز اصغر تو به مرگ لبخند زدن محمد علی مجاهدی (پروانه)

از شور تو پر، کون و مکان شد، عابس در سوگ تو خون، دل جهان شد، عابس تن از تو و، تو برهنه‌تر از تن خویش عریان‌تر از این نمی‌توان شد، عابس! محمد...

می‌آمد و سر به زیر و شرمنده تو با گریه‌اش آمیخت شکرخنده تو حر بود اسیر تا امیری می‌کرد آن لحظه، امیر شد که شد بنده تو محمد علی مجاهدی

از خویش تهی شد از تو پر شد ای دوست یک قطره نبود بیش و دُرّ شد ای دوست آن سَرْ که ز شرمندگی افکند به زیر اسباب سرافرازی حُر شد ای دوست محمد...

چون دید به نوک نی، سرش را، خورشید بر خاک، تن مطهرش را، خورشید آرام حریر نور خود را گسترد پوشانْد برهنه‌پیکرش را، خورشید محمد علی مجاهدی (پروانه)

فریاد! که آفتاب بی‌تاب شده شرمنده و منفعل ز خود، آب شده از سوز عطش به گوشه ویرانه با یاد پدر، رقیه در خواب شده خسرو آقایاری

بر بام فلق، سپیده، قرآن می‌خواند خورشید به خون نشسته، قرآن می‌خواند بر بوسه‌گه رسول زد چوب، یزید چون دید سر بریده، قرآن می‌خواند محمد علی...

پیوسته عطش به جان او خنجر زد زینب ز غمش به سینه و بر سر زد تا تیر سیاه شب رها شد ای وای! خورشید به روی نیزه‌ها پرپر زد زنبق سلیمان نژاد