چه شکر گویمت ای کارسازِ عزوجل که رحمت تو سزد ذات ذوالجلال تو را تو را اگر نشناسیم قدر، خرده مگیر که عذر خواه بود، نقص ما، کمال تو را ...

راه معیشت به جهان تنگ نیست حاجت غارتگری و جنگ نیست رنج ببر تا ببری گنج مزد رنج ندزدی که بَرَد گنج، دزد استاد شهریار

گفت پیام آور یزدان پاک ما همه از آدم و آدم ز خاک برتریی نیست کسی را به کس برتری از آن خدا دان و بس استاد شهریار

خطا پوشی بُوَد شکر توانایی، خدا را بین که هر دم صد خطا می بیند و بر ما نمی گیرد گذشت و دل نوازی را، عزیزم از درخت آموز که سایه از سر هیزم...

می گریز از هم نشین بد نام کُن یار خود، رسوای خاص و عام کن لاجرم در طبع ساده، خویِ بد برق را ماند که در خرمن زند استاد شهریار

این پند چو گوهر و ستاره در گوش تو بِه که گوشواره در مدرسه، علم بار بستن در خانه به علم، کار بستن استاد شهریار

همچو طفلان، دوستدار جمعه‌ام روز و شب در انتظار جمعه‌ام جمعه زان دارم چو جان خویش دوست کاحتمال دیدن جانان در اوست استاد شهریار

تا کرم آشنایِ حاجت شد حاجت عاشقان اجابت شد راستی، با کریمِ بنده نواز نیست هرگز، نیازِ عرض نیاز استاد شهریار

خلق چون چشم و گوش و عارض و موست هر چه بینی، به جای خود نیکوست چشم باید که راه بیند و چاه هرگز از گوش، کار چشم مخواه استاد شهریار

با مشت بسته، چشم گشودی در این جهان یعنی به غیر حرص و غضب،‌نیست حالیم با مشت باز هم روی آخر به زیر خاک یعنی بین که می روم و دست خالیم ...