برای خواندن یک داستان که افسانه است چه کودکانه سر و دست یکدیگر شکنند ولی «کتاب خدا» را که رمزِ راه نجات در آن نهفته خدا؛ به یک نظر نمی فکنند ...

نه سزایِ اشگ و وضوی من، نه جزای جام و سبوی من همه حسرتم که به روی من نظری به چشم رضا کنی نه مگر کرامت کیمیا، به نگاه گوشه چشم توست نظری...

همّتم، رضوانِ اکبر، چشم دارد از کریم کی چون درویشان قناعت با کرامت می کنم تاج فقر و خاکساری و آنچه دارم فیض اوست پاس نعمت را، سپاسِ حقّ نعمت...

با طواف و نیایش ذرّات همه آفاق، غرق حیرت اوست از همه انس و جن و روح و مَلَک آدمی، شاهکار خلقت اوست استاد شهریار

ای مدّعی خدا را، این دادگاه حشر است دست و زبان مجرم، خود می دهد گواهی آن زلزله عظیم و آن صیحه ناگهانی است تا توبه در نبسته، بازآ به عذرخواهی ...

ای ظلمت شب، پرده خورشید جمالت وی کوکبه صبح، جلوه دار جلالت بگذار به شب های فراق تو بنالیم باشد که ببالیم به شب های وصالت استاد شهریار

گدایی در اقلیم آزادگان بِه که در کشور سِفلگان پادشایی مرا بار پشت شکسته رواتر که از ناکسان منّت مومیایی استاد شهریار

در صف پیشروان می کشد آزادگیت گر همه پیروی از مردم آزاده کنی جاده کعبه همین شارع عام و ره راست کج منه پای که بیراهه به خود جاده کنی استاد...

به ریاضت شود آیینه دل پاک از زنگ این نه کاری که به سوهان و به سمباده کنی آن دم باز پسین دیگر امانت ندهند باید از پیش، اثاثِ سفر آماده کنی ...

قیمت و مقدار فرزندان چو مادر کس نداند تا بدانید ای عزیزان قیمت و مقدار مادر بی دریغ و بی ریا از خود گذشتن داند، آری کس نیابی با گذشت مادر...