تا بر طاقت نگاه ما افتادست محمل کش امید ز پا افتادست عجز نفس امتحان نمی‌خواهد هیچ کوتاهی این رشته رسا افتادست عبدالقادربیدل دهلوی

تا زندگی است، عیش تو، رم‌اندیش است تا بال بود تپش به جای خویش است بی‌قطع نظر منزل آسایش کو تا ره باقی‌ست رفتنی در پیش است عبدالقادربیدل...

تا شاهد اسرار ازل پرده گشاست رنگینی نو بهار خوبی همه جاست چشمی واکن ز باغ و گلزار مپرس هر جاست فرنگ در کنار دریاست عبدالقادربیدل دهلوی

تا عشق رهِ عاقل و مجنون زده است دیر و حرمی زخمه به قانون زده است آنجا پوشیده است آثار جلال اینجا آتش ز سنگ بیرون زده است عبدالقادربیدل...

تا کی پرسی مقام دلدار کجاست وان شاهد نانموده رخسار کجاست مژگان تو گر حجاب بینش نشود در خانه آفتاب دیوار کجاست عبدالقادربیدل دهلوی

جهد سخنت سر به سر آفت‌کوشی‌ست نی زیر لبی راحت و نی سرگوشی است با دل گفتم: که دادت از امن سراغ فرمود آن کس که نام او خاموشی‌ست عبدالقادربیدل...

جهدت از بس که صرف امید جزاست تنخواه برات تو به ملک عنقاست کاری کن تا به حشر حسرت نکشی مزد عمل امل‌پرستان فرداست عبدالقادربیدل دهلوی

تا گوشه فقرت چمن همت نیست هر جا باشی رهایی از ذلت نیست بر قرب بساط خسروان می‌نازی غافل که به حضرت خودت عزت نیست عبدالقادربیدل دهلوی

جز حق از خلق پر عیان است که نیست هر چند زمین و آسمان است که نیست دی صورت خود دیدم و با دل گفتم این کیست که هست گفت آن است که نیست عبدالقادربیدل...

جایی که سرو برگ نفس کاستنی‌ست چون صبح چه جای نفس آراستنی‌ست عالم همه آتش است و ما را چو سپند ننشته از این بساط برخاستنی‌ست عبدالقادربیدل...