دل آینه‌دار راز آیینه کیست کیفیت برگ و ساز آیینه کیست عمری‌ست که غوطه در تحیر زده است این قطره خون گداز آیینه کیست عبدالقادربیدل دهلوی

خوش باش که عیش دین و دنیا اینجاست سر جوش هزار جام و مینا اینجاست این بزم عروسی است بناز ای عشرت یعنی سبب الفت دل‌ها اینجاست عبدالقادربیدل...

دل خون گردید شش جهت توفان کاشت وز ناله علم‌های قیامت برداشت آخر با ما سری نیاورد فرو بخت برگشته ناز مژگان که داشت عبدالقادربیدل دهلوی

در عالم فقر من جهان چیزی نیست آثار زمین و آسمان چیزی نیست معذورم اگر هیچ ندانم «بیدل» جایی که منم، علم و عیان چیزی نیست عبدالقادربیدل...

در پیری اگر شه است و گر درویش است استغنایش ز هر چه گویی بیش است یعنی هرگاه قامتت خم گردید سر تا پای تو پشت پای خویش است عبدالقادربیدل...

دل آیینه‌ای داشت نفهمیده گذشت نظاره بهار بود نادیده گذشت از دود غبار ناشناسایی دهر خلقی از خویش چشم پوشیده گذشت عبدالقادربیدل دهلوی

در هر سری از تلاش سودایی هست در هر اشکی دویدن ایمایی هست بی‌ریشه از این بهار یک دانه نرست هشدار که در آبله هم پایی هست عبدالقادربیدل دهلوی

درویش که دامن قناعت به کف است دست تهی‌اش به گنج شاهی طرف است از همت قانعان کریمان خجلند دریا همه تن عرق ز شرم صدف است عبدالقادربیدل دهلوی

در قلزم زندگی که موجش خطری‌ست دل مرکز اتفاق بی پا و سری‌ست ای بی‌خبران، غره راحت مشوید منزل اینجا به رنگ کشتی سفری‌ست عبدالقادربیدل دهلوی

در زیر فلک که مزرع و سبز و تر است هر سبزه تماشای بهار دگر است با گندم گفتم از چه نگشودی چشم گفتا خاموش آسیا در نظر است عبدالقادربیدل دهلوی