دل داغ شد و به هیچ جا خوش ننشست با فقر نساخت با غنا خوش ننشست یعنی چو نگین به صفحه الفت دهر جا تنگی داشت به هیچ جا خوش ننشست عبدالقادربیدل...

دنیا که پراکندگی‌اش اسباب است آرام دراو همسبق سیما بست بحری‌ست که موج او پریشانی ماست اینجا دل جمع گوهر نایاب است عبدالقادربیدل دهلوی

دردی نجشیدم که دوای تو نداشت آهی نکشیدم که هوای تو نداشت اشکی نفشاندم که به راه تو نبود رنگی نشکستم که صدای تو نداشت عبدالقادربیدل دهلوی

در ملک من و ما که جنون تعمیر است نی نقد طرب به جنس غم تأثیر است در این همه سامان تعلق دارد دیوانه متاع خانه زنجیر است عبدالقادربیدل دهلوی

در مکتب اعیان که همه چون و چراست جز غفلت تحقیق نمی‌آید راست درمانده شبهه است تقریر اینجا در خواندن نسخه غلط لکنت‌هاست عبدالقادربیدل دهلوی

در عالم کون رنگ فطرت دگر است خلقی مغرور ناز و همت دگر است زین جنس تو هم که مجازش خوانند گر دست نشانند حقیقت دگر است عبدالقادربیدل دهلوی

در ساز تو بس که الفت اجزا نیست در ربط موافقت اثر پیدا نیست عضو در رفته را دم پیوستن دردی‌ست که در وضع جدایی‌ها نیست عبدالقادربیدل دهلوی

در پرده دل زمزمه سازی هست در خاموشی شعله آوازی هست شوقی به طلسم ما و من زندانی‌ست وامانده این غبار پروازی هست عبدالقادربیدل دهلوی

دنیا که به جز نقش سراب اینجا نیست غیر از غم درد و پیچ و تاب اینجا نیست وهم است و گمان ماحصل آرامش تعبیر مپرداز که خواب اینجا نیست عبدالقادربیدل...

در فقر آن را که استقامت وافی‌ست هر روز تلاش زرق بی‌انصافی‌ست مانند صدف اگر قناعت باشی یک قطره آب بعد سالی کافی‌ست عبدالقادربیدل دهلوی