حاجت هرگاه به طبع تشویش گماشت بنیاد وقار مرد بر باد گذاشت چون کوه هزار سنگ بر دل بندد تا ناله‌اش از جا نتواند برداشت عبدالقادربیدل دهلوی

حسرت یک سر شکار نادانی‌هاست کلفت ابر بهار نادانی‌هاست آیینه آگهی ندامتکده نیست خاکت به سر از غبار نادانی‌هاست عبدالقادربیدل دهلوی

حق با ما بی‌چون و چرا نزدیک است کو همصحبت چه آشنا نزدیک است چون پرتو خورشید که بینی بر خاک دوریم از او بس که به ما نزدیک است عبدالقادربیدل...

حاجت هرگاه به طبع تشویش گماشت بنیاد وقار مرد بر باد گذاشت چون کوه هزار سنگ بر دل بندد تا ناله‌اش از جا نتواند برداشت عبدالقادربیدل دهلوی

خلقی به خیال چون و چند افتاد است جمعی مغرور و خودپسند افتاد است هر کس اینجا به رنگ دیگر رسواست تشت همه از بام بلند افتاد است عبدالقادربیدل...

خورشید قدم غیر رخ سعد تو نیست نُه چرخ به جز یک گره جعد تو نیست زان گونه که ماقبل تو، قبل تو نبود پیداست که ما بعد تو هم بعد تو نیست عبدالقادربیدل...

خسّت نسبی که جوهر جود نداشت از کسب کمال وضع اصلی نگذاشت زر پنهان کرد و حرف غامض فهمید یعنی سر کیسه بست و مضمون پنداشت عبدالقادربیدل دهلوی

خلق آنچه به جز تقیدش باشد نیست یا بهره‌ای از تجردش باشد نیست آیینه هزار رنگ دارد به خیال زان جمله یکی که از خودش باشد نیست عبدالقادربیدل...

خلقی تب و تاب کرّ و فر بیرون ریخت دود و شرر و علم و هنر بیرون ریخت آخر همه را چو اخگر از فرسودن سر بالش خواب گشت و پر بیرون ریخت عبدالقادربیدل...

دل بیهده در سواد آگاهی تاخت خود را به جنون زار فصولی انداخت گر کنه خود است و گر رموز اشیا نشناخته‌ایم و، هم نخواهیم شناخت عبدالقادربیدل...