زین محفل هر که هر چه را دارد دوست هر چه بود زشت به چشمش نیکوست بر خواجه ز جمع مال و زر، خرده مگیر نعم البدل عمر تلف کرده اوست عبدالقادربیدل...

زین باغ هزار رنگ خار و گل رست حیف از تو که فهمت ره تحقیق نجست دین و دنیا شنیده‌ای چشم به مال اینها تعبیر خوبی و زشتی توست عبدالقادربیدل...

زین باغ هوس که یک قلم وحشت‌زاست هر رنگ که پر گشود دیگر به کجاست بر نغمه ساز عیش اگر گوش نهی چون قلقل شیشه الوداع صهباست عبدالقادربیدل...

زین بحر جهانی خطر اندیش گذشت آسوده همین کشتی درویش گذشت محو است کنار عافیت بی‌تسلیم باید نفسی پل شد و از خویش گذشت عبدالقادربیدل دهلوی

شه آینه تجملش در پیش است درویش ز تجرید خطااندیش است در هر صورت گدای استعدادیم اینجا همه را چشم به دست خویش است عبدالقادربیدل دهلوی

شادی که مداومت کند جز غم نیست سور از حد فزون کم از ماتم نیست هر چیز به اعتدال می‌باید و بس گر آب ز سرگذشت از‌ آتش کم نیست عبدالقادربیدل...

عیش و الم و فکر گل و خارم نیست جهل و خرد و ظلمت انوارم نیست از ظاهر و مظهر خیالم مفریب من عیب خودم به این و آن کارم نیست عبدالقادربیدل...

طومار محبتی که دل نقطه اوست پیچیدم و گفتم بنویسم بر دوست چون غنچه از شوق خود به خود وا گردید از شادی وصل او نگنجید به پوست عبدالقادربیدل...

صحراگرد دل تپش زای من است در لاله سیاهی سویدای من است آن ریگ روان که رقص شوقی دارد مست از قدح آبله پای من است عبدالقادربیدل دهلوی

عالم بر وضع یکدگر دارد زیست زین ده تحقیق هر یک از هم مخفی‌ست رسم تقلید تا نگردد معدوم روشن نشود که آن چه دارد این کیست عبدالقادربیدل دهلوی