ای کرده ز وهم جاه سرشار قدح در خون مزن از غرور زنهار قدح تسلمی شراب بی‌خمار است این جا سر نه بر روی خاک و بر دار قدح عبدالقادربیدل دهلوی

شاها! نخوری بازی جاه شطرنج مغرور نگردی به سپاه شطرنج شاه آن باشد که در ادب گاه نیاز از شه گفتن رمد چو شاه شطرنج عبدالقادربیدل دهلوی

ای کرده تو را فسون هستی گستاخ تا کی ز هوس پریدنت شاخ به شاخ در پای تو از گرد نفس زنجیری‌ست شرمت باید ز جرأت گام فراخ عبدالقادربیدل دهلوی

زان پیش که با خیال پیوندد صبح واکن مژه‌ای که بار می‌بندد صبح آغوش نفس وداع فرصت دارد یاران مغرور آن که می‌خندد صبح عبدالقادربیدل دهلوی

آن شوخ که غارت شکیبایی کرد ما را چندی کباب تنهایی کرد گرد رهش امروز نگه ریخت به چشم نقش قدمش مردمک آرایی کرد عبدالقادربیدل دهلوی

آتش که جهول خود پرستش کردند وز جام غرور و کبر مستش کردند با خر خس خار گردنی می‌افراخت مشت آبی زدند و پستش کردند عبدالقادربیدل دهلوی

آنجا که حقیقت خدایی جوشد کی رنگ مجاز من و مایی جوشد در مرتبه‌ای که شخص و آیینه یکی‌ست مشکل که دویی به خودنمایی جوشد عبدالقادربیدل دهلوی

آبی که ز موج او تباهی ندمد غیر از ماهش ز فلس ماهی ندمد عاصی به نمی اگر زند دست آن جا تا حشر ز نامه‌اش سیاهی ندمد عبدالقادربیدل دهلوی

آن طایفه‌ای که آگهی بنیادند فارغ ز غم تعلق ایجادند چون پرتو صبح از سبک‌روحی‌ها در پیرهن و، ز پیرهن آزادند عبدالقادربیدل دهلوی

آن دلبر مست خواهدت پیش آمد آن جام به دست، خواهدت پیش آمد ای سیل به هر طرف روانی خوش باش دریایی هست، خواهدت پیش آمد عبدالقادربیدل دهلوی