کو تاب که سر ز پا توانم برداشت یا دست که بر در دعا توانم برداشت با این عجزی که ساز بنیاد من است کوهم همه گر صدا توانم برداشت عبدالقادربیدل...

کاری نکنی که جرأت بدمستت در رنج ندامت فکند سرپستت ننگ است که در عرصه عبرت کیشان زخم دندان رسد به پشت دستت عبدالقادربیدل دهلوی

کوس و دهل و جاه و حشم غوغایی‌ست زیر و بم نوبت هوس پیمایی‌ست غافل مشو از فقر که آن جا همه کس الله خروش لشکر تنهایی‌ست عبدالقادربیدل دهلوی

گر بر تحقیق این بهارت نظری است هر سبزه زبان شرح و بسط دگری است در پرده گوش گل و چشم نرگس آرایش کارگاه سمع و بصری است عبدالقادربیدل دهلوی

گاهی غم آب و دانه می‌باید گفت گاه از عیش و ترانه می‌باید گفت تا مرگ همین به گفت‌وگو باید ساخت تا خواب همین فسانه می‌باید گفت عبدالقادربیدل...

یاران به هوس نفس شمردند عبث رنج اوهام چند بردند عبث نی برگ عدم بود نه سامان وجود بی‌فایده زیستند و مردند عبث عبدالقادربیدل دهلوی

یا رب کرم تو بی‌خیال کم و کاست سر تا پایم به وجود مطلق آراست آن چیست که فضل تو عطایم ننمود تا بایدم از کسی دگر چیزی خواست عبدالقادربیدل...

یک ریشه به صد گل علم افراشته است یک تخم هزار خرمن انباشته است تنهایی موجد خیال است این جا وحدت سالمان عالمی داشته است عبدالقادربیدل دهلوی

بودیم نه با دین و نه دنیا محتاج نی با امروز نی به فردا محتاج موج کرمی ز بحر مطلق جوشید چندان که به خویش کرد ما را محتاج عبدالقادربیدل...

ای قدر تو را حصول ظرفت معراج خواهی پی خرقه کوش خواهی پی تاج حق را در هر مکان ظهوری خاص است در دریا دریا، در امواج امواج عبدالقادربیدل...