آن اصل بقا که بوی رحمان دارد هر سو نگری جمال تابان دارد در طنت ذرات چه پیدا چه نهان بی‌حرکت او نفس چه امکان دارد عبدالقادربیدل دهلوی

آن گلشن ناز رنگ دیگر دارد آن کوه وقار سنگ دیگر دارد هر چند تبسمش نگارستان است چینِ ابرو، فرنگ دیگر دارد عبدالقادربیدل دهلوی

آن را که ادب پسندیی می‌باشد در هر صفت ارجمندیی می‌باشد چون آبله پا که ببالد از خویش در پستی هم بلندیی می‌باشد عبدالقادربیدل دهلوی

آخر نقش جهان تبه می‌گردد آرایش این بساط ته می‌گردد عشق و هوست تفی‌ست از گرمی خون خون عاقبت کار سیه می‌گردد عبدالقادربیدل دهلوی

آن کیست که ناز بر تحشّم نکند خود را به غرور مال و زر، گم نکند ختم است به همت تو اعجاز کلیم فرعونت اگر رجوع مردم نکند عبدالقادربیدل دهلوی

آن ذات خفی که نیست غیرش مشهود در هر جزوی به رنگ کل جلوه نمود زان‌گونه دو صد میوه دهد یک دانه وان دانه به هر میوه ببینی موجود عبدالقادربیدل...

آن دم که حقیقت قِدَم پیدا شد دانی که چگونه کیف و کم پیدا شد ما را او دید، هستی آمد به وجود خود را دیدیم تا عدم پیدا شد عبدالقادربیدل دهلوی

آخر بار هوس خمت خواهد بود افزون‌طلبی‌ها المت خواهد بود بر قسمت خویش گر تو قانع باشی گردون هم تا کجا همت خواهد بود عبدالقادربیدل دهلوی

آن را که کمال فضل یاور گردد اوراق گزند طینش برگردد آن دریا به آن همه شوری‌ها شیرین گردد دمی که گوهر گردد عبدالقادربیدل دهلوی

آن جلوه ز پرده تا برون می‌جوشد از آینه‌ها چشمه خون می‌جوشد در دیده عشاق ز شرم نگهش نظاره چو اشک سرنگون می‌جوشد عبدالقادربیدل دهلوی