آنی تو که با هر که دلت کین گیرد سر از دوشش واع بالین گیرد گر چین فرنگ، ور همه تاتار است ابروی اشارتت به یک چین گیرد عبدالقادربیدل دهلوی

آنی تو که هر که قدر ذاتت داند باید دل و جان در قدمت افشاند ای منظر اقبال تو چشم «بی‌دل» کور است آن کس که در دلت ننشاند عبدالقادربیدل دهلوی

آن بد طینت که با بدی عادت کرد خود را هدف هزار رنگ آفت کرد خوش باش و طرب کن که ز فرمان‌گه عدل بر حاسد بی‌دین تو حق لعنت کرد عبدالقادربیدل...

گر رشته امن و عافیت تافتن است جیب تحقیق کار بشکافتن است بر خود مگشا چشم که چون شمع این جا گم کردن خود در خور خود یافتن است عبدالقادربیدل...

گر طبع نه از اهل ادب رم می‌داشت میدان به یقین که سرکشی کم می‌داشت از سجده هیچ کس نمی‌کرد ابا گر شیطان صحبتی به آدم می‌داشت عبدالقادربیدل...

گر صبحی خنده زد و گر شمع گریست عیش و الم افسانه آگاهی کیست مفت است به هر وضع که می‌باید بود عشق است به هر رنگ که می‌باید زیست عبدالقادربیدل...

گر طبع تو در شیوه این بی‌باک است نامت ز صحیفه مروت پاک است پوچست بنای اعتبارات حسد تار نفس شعله همین خاشاک است عبدالقادربیدل دهلوی

گر اقبالی‌ست صبح گلزار دل است ور ادباری دلیل آزار دل است در عالم امر «بی‌دلم» خواند قضا تا شرم کنم ز هر چه در کار دل است عبدالقادربیدل...

گر عشق نه چشمکی ز داغش زده است شمع آتش از چه بر فراغش زده است گل کاین همه از خاک برون می‌آید بوی دل چاکی به دماغش زده است عبدالقادربیدل...

گر در نظرت غبار دل ساکن نیست خط پرگار و راستی ممکن نیست از وضع سپهر جز کجی چشم مدار ظاهر غیر نتیجه باطن نیست عبدالقادربیدل دهلوی