منعم که به سامان غنا مغرور است گر با تو تواضع نکند معذور است خاصیت جاه، این تقاضا دارد تا سر به هواست خم ز گردن دور است عبدالقادربیدل...

ما را که طریق عجز تعلیم دل است در بزم ادب نظر به تعظیم دل است یعنی به حضور و غیبتت مژگان‌وار هر چشم زدن سجده تسلیم دل است عبدالقادربیدل...

موسی شرری ز آتش طور گرفت تا از ید بیضا اثر نور گرفت برخاستن از بساط وهم آسان نیست آن دار عصا بود که منصور گرفت عبدالقادربیدل دهلوی

ماییم و دو چشم چون دو نقش پایت مشتاق خرام آمدن انشایت هر چند ز دیده می‌روی هم چو نگاه یا رب ز تو خالی ننماید جایت عبدالقادربیدل دهلوی

موضوع شکستی چه ملایم چه درشت آتش زده صفحه را کجا روی چه پشت خوش زی چندی که مهلتت در نظر است آخر فلکت به حال بد خواهد کشت عبدالقادربیدل...

محویت علم و فن کمال دگر است بر بستن لب ساز مقال دگر است در عالم مشاطگی استغنا آیینه نداشتن جمال دگر است عبدالقادربیدل دهلوی

منعم تفتیش منعمش در پیش است درویش همان در طلب درویش است ای جویای عیوب مردم هشدار عیب تو به جست‌وجوی جنس خویش است عبدالقادربیدل دهلوی

منعم که به اوج خودسری تاخته است خود را به خیال متهم ساخته است گر نیست به حال دوره گردان نظرش این کوردل از چه گردن افراخته است عبدالقادربیدل...

نقش کلی چو رمز تحقق شکافت خود را لوح نقش امکانی یافت آیینه تسلیم و جلا داد خبر یعنی که ز سرنوشت نتوان سر تافت عبدالقادربیدل دهلوی

نقاش ازل که نقش نُه گردون بست رنگ صد گل عبارت و مضمون بست زین جمله تلاش آرزو دردی داشت تا آن که به دل رسید و مشت خون بست عبدالقادربیدل...